شعر  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1384 در ساعت 08:12 ب.ظ

گرت آیینه‌ای باید که نور حق در آن بینی
نبینی در همه عالم مگر سیمای درویشان

 سعدی

نیست مشکل «کوه» را آسان ز جا برداشتن
آنچه نتوانش ز جا برداشت «بار منّت» است

راقم

کجاست قاصد فرخنده‌ای کز آمدن تو
مرا ز من بستاند تو را به من برساند

نظر گلپایگانی

قانون روزگار بود همچو گردباد
جز خار و خس زمانه به بالا نمی‌برد

کلیم کاشانی

بی کمالی‌های انسان از سخن پیدا شود
پسته‌ی بی مغز چون لب وا کند رسوا شود

دور دستان را به احسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می‌افکند

صائب تبریزی

هر که را بر خاک بینی آتشش بر سر مریز
مردم خاطر پریشان را پریشان‌تر نکن

مهدی سهیلی

عاقلان نقطه‌ پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

حافظ

هرجا محبت رو نهد، خاصیت وحدت دهد
خون از رگ مجنون جهد لیلی اگر نشتر زند

صحبت لاری

در گفتن عیب دگران بسته دهان باش
از خوبی خود عیب نمای دگران باش

واعظ قزوینی

با کاروان تا ماه من، محمل به محمل می‌رود
سرگشته از طی آه من، منزل به منزل می‌رود

مهرداد اوستا

طی دلجوئی قوی که وفا نشناسد
این همه خون به دل اهل وفا نتوان کرد

هجری تفرشی

هیچکس جانا نمی‌سوزد چراغش تا به صبح
پر مخند ای صبح صادق در شب تا کسی

قصاب کاشانی

رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

فزخی یزدی

سوختم سر تا به پا چون شمع بر بزم محبت
تا بیاموزی زمن سر تا به پا استادگی را

بهادر یگانه