X
تبلیغات
زولا

این الطالب بدم المقتول بکربلا..  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1385 در ساعت 11:59 ق.ظ

http://www.kanezahlebit.blogfa.com

 

هجدهم محرم ۱۴۲۸

سخنان    امام حسین    (علیه السلام)

        عوامل خشم خدا

متن سخن :
((اِشْتَدَّ غَضَبُاللّه عَلَى الْیَهُودِ اِذْجَعَلُوا لَهُ وَلَداً
وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى اِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَةٍ
وَاَشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الَْمجُوسِ اِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ
وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْمٍ اِتَّفَقَتْ کَلِمَتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِیِّهِمْ))(185).
((... اَما وَاللّه لا اُجِیبُهُمْ اِلى شَىْءٍ مِمّا یُریدُونَ حَتّى اَلْقَى اللّهَ
وَاَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِى . ...
اَما مِنْ مُغِیثٍ یُغِیثُنا، اَما مِنْ ذابٍ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِاللّه )).

ترجمه و توضیح :
پس از جنگ مغلوبه و کشته شدن گروهى از یاران حسین بن على علیهما السلام همانگونه که که در ذیل فراز قبلى اشاره گردید - آن حضرت محاسن شریفش را به دست گرفت و فرمود:((اِشْتَدَّ غَضَبُاللّه عَلَى الْیَهُودِ...؛)) خشم خدا بر یهودیان آنگاه سخت گردید که براى او فرزندى قائل شدند و خشم خدا بر مسیحیان آنگاه شدید شد که به خدایان سه گانه قائل گردیدند و غضب خداوند بر آتش پرستان وقتى بیشتر شد که به جاى خدا آفتاب و ماه را پرستیدند و غضب الهى بر قوم دیگرى آنگاه شدیدتر شد که بر کشتن پسر دختر پیامبرشان متحد و هماهنگ گردیدند)).
حسین بن على علیهما السلام سخنانش را با این جمله به پایان رسانید:((... اَما وَاللّهِ لا اُجِیبُهُمْ اِلى شَىْءٍ...؛)) آگاه باشید! به خدا سوگند! من به هیچیک از خواسته هاى اینها جواب مثبت نخواهم داد تا در حالى که به خون خویش خضاب شده ام به لقاى خدایم نایل گردم )).
سپس با صداى بلند فرمود:
((آیا فریادرسى نیست که به فریاد ما برسد، آیا کسى نیست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟)).
چون صداى امام علیه السلام به گوش زنان و دختران آن حضرت رسید، صداى گریه آنان بلند شد. و بنابر نقلى از لشکریان کوفه دو برادر به نام سعد و ابوالحتوف با شنیدن استغاثه امام تغییر عقیده دادند و به جاى جنگ با حسین بن على علیهما السلام به صف لشکریان او پیوستند و به شهادت نایل شدند.

-----------------------
پی نوشت ها:

183- لهوف ، ص 89. مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 9.
184- بحارالانوار به نقل ازکتاب هفتاد و دو تن و یک تن ، ج 5، ص 250.

 

نوزدهم محرم ۱۴۲۸   

فضایل   امام حسین (ع)   از زبان دشمنان

     
      ۱
 - پاک کردن خاک پاى حسین (علیه السلام)

اهمیت حسین علیه السلام تنها در نظر خلیفه ثانى نبود که از على علیه السلام مى خواست حسین علیه السلام را اجازه دهد تا در مشاوره ها شرکت کند و از نظر عالى او بهره مند گردد، بلکه در نظر همه صحابه مورد توجه و احترام بود و به او با نظر بسیار عالى نگاه مى کردند.
ابو هریره بنا به نقل عساکر خاک پاى حسین علیه السلام را با جامه خود پاک مى کرد و به این کار افتخار مى کرد. ابن عساکر بعد از نقل این خبر در تاریخ کبیر خود، مى گوید وقتى حسین علیه السلام او را براى این کار عتاب فرمود و توبیخ کرد، ابو هریره گفت : قسم به خدا آنچه را که من مى دانم اگر مردم بدانند تو را بر دوش خود سوار مى کنند.
باز ابو هریره گفت : از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: من احب الحسن و الحسین فقد احبنى و من ابغضهما فقد ابغضنى یعنى : هر که حسن و حسین را دوست بدارد همانا مرا دوست داشته است و هر که آنها را دشمن بداند حتما مرا دشمن داشته است . (۱)

 

۲ - به جان خودم سوگند این حسین است !

حسین بن على نابغه فصاحت و بلاغت و حریفان او، در هر مقوله وارد سخن مى شدند و در همان کلمه اول مغلوب مى شدند و عرق شرمندگى از پیشانى خود مى زدودند.
عمرو بن عاص با آن قدرت بیان و سخنورى و حیله گرى اش که به روباه عرب شهرت یافته بود، در یک مجلسى در مقابل جواب هاى حسین چنان درمانده شد که معاویه روى به او کرد و گفت : به جان خودم سوگند این حسین است و پسر على بن ابى طالب است . (یعنى در مقابل زبان او زبان ما کند و منطق ما سست است .)
 

-----------------------
پی نوشت ها:

۱- بحار، 43، ص 304.

 

 

بیستم محرم ۱۴۲۸

اخاف امن اعوفک  

 

جینه ننشد کربلا    

محشور می‌شویم‌ قیامت‌ چو با حسین..‌ جای‌ سلام‌ جمله‌ بگوئیم‌ یا حسین‌

تاریخ‌ زنده‌ از جریان‌ محرم‌ است..‌ سرچشمة‌ بقاست‌ ز خون‌ خدا حسین‌

در قلب‌ سنگ‌ زمزمه‌ تاثیر می‌کند
کرده‌ جماد را به‌ غمش‌ مبتلا حسین‌

حتی‌ درخت‌ مویه‌ کند در عزای‌ او.. بیچاره‌ کرده‌ استن‌ حنانه‌ را حسین‌

امواج‌ بحر و غرش‌ رعد و نوای‌ نی..‌ اکسیر عشق‌ و جاذبة‌ کهربا حسین‌

لطف‌ سحر، نشاط‌ محبت‌، صفای‌ دل‌
بوی‌ بهشت‌ و عطر نسیم‌ صبا حسین‌

عالم‌ فدای‌ بانوی‌ مظلومه‌ای‌ که‌ گفت..‌ آیم‌ به‌ خیمه‌ها چو بگوئید یا حسین‌

خنجر، سنان‌، سه‌ شعبه‌ و شمشیر و نیزه‌ها
 با اذن‌ وی‌ مقاتله‌ کردند با حسین‌

هر جا زنید خیمه‌ همانجاست‌ کربلا ..واللّه‌ نیست‌ گم‌ شده‌ در کربلا حسین‌

مهدی‌ گرفت‌، دامن‌ مقتل‌، به‌ روضه‌ گفت
‌ گریم‌ برای‌ داغ‌ تو صبح‌ و مسا حسین‌

این‌ مملکت‌ برای‌ حسین‌ است‌ و زینبش‌ ..ای‌ عالمی‌ به‌ محضر عشقت‌ فدا حسین‌

این‌ مملکت‌ سفینة‌ سالار زینب‌ است‌ ..ایران‌ چو کشتی‌ است‌ و در آن‌ ناخدا حسین‌

فضایل
      امام حسین (ع)
          از زبان دشمنان

بکل افتخارک یا شیعی قول

یا اباعبدالله الحسین ع روحی فداااااااک

 فصاحت کلام امام حسین (علیه السلام)

ابن شهر آشوب در کتاب خود، مناقب آل ابى طالب ، گوید که عمر و بن عاص در یک مجلسى به حسین علیه السلام گفت : چه عوامل باعث شد که اولاد ما از اولاد شما بیشتر است ؟ امام در جواب شعر عباس بن مرداس ‍ السلمى را خواند:
پرنده هاى سیاه رنگ سنگین پرواز تنبل ، جوجه زیاد مى آورند، اما مرغ شکار یک اولاد مى آورى ، یا کم اولاد مى شود.
عمرو عاص گفت : چه عاملى باعث شده که شارب هاى (سبیل ) ما از شارب هاى شما زودتر سفید مى شود؟
امام فرمود: زنان شما عفونى و بد بو هستند، لذا هر وقت با آنان نزدیکى مى کنید نفس آنها به صورت شما مى خورد و رنگ شارب هاى شما را تغییر مى دهد.
عمروعاص گفت : چه سبب شد که ریش هاى شما از ریش هاى ما زیادتر و سنگین تر است ؟
امام علیه السلام آیه 56 سوره اعراف را خواند. و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذى خبثت لا یخرج لا نکدا منظور از شهر زیباى پاک زمین هاى آن است ) یعنى : زمین خوب پاک سبزهاى خود را با اذن پروردگار بیرون مى آورد، اما زمین خبیث و لجن زار حاصل را کم مى آورد.
معاویه که در همان مجلس حاضر بود گفت : به حق خودم که بر تو (یعنى عمروعاص ) است حقا این پسر على بن ابیطالب است . پس امام حسین علیه السلام این دو بیت شعر را خواند:
اگر عقرب یعنى عمرو دوباره به ما حمله کند، ما بر و حمله مى کنیم . نعلین براى کوبیدن سر او نیز حاضر است !
و عقرب هم مى داند و یقین کرده است که براى او نه دنیا وجود دارد و نه آخرت . (۱)

-----------------------
پی نوشت ها:

۱- مناقب آل ابیطالب ، ج 4، ص 67.

 

 

 

بیست و یکم محرم ۱۴۲۸

>>آیا مى دانید که <<

۱ - خداوند متعال عوض شهادت امام حسین علیه السلام

- امامت را در نسل ذریه اش نهاد.
- تربت او را شفاى هر بیمارى نمود
- هر دعائى در حرم او شود مستجاب مى گردد
- روزهایى که زائر او به زیارتش مى رود - چه رفت، وچه برگشت - جزء روزهاى عمرش حساب نمى شود؟

.::به روایت لهوف::.

 

 


امورىکه پس از شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) واقع گردید

(قسمت اول)

رواى گوید: عمر سعد لعین پس از قتل فرزندم خاتم النبیین ، سر مطهر امام شهید را در همان روز عاشورا به همراه خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى - لعنهما الله - به نزد عبیدالله بن زیاد بد نهاد، روانه داشت و نیز حکم داد که سرهاى انور سایر شهداء - رضوان الله علیهم اجمعین - چه از اصحاب و یاران و چه از اهل بیت و جان نثاران آن حضرت را پاک و پاکیزه نمودند و آنان را با شمر بن ذى الجوشن پلید و قیس بن اشعث با سرهاى مطهر به سوى کوفه رفتند و عمر سعد خود نیز روز عاشورا و روز یازدهم را تا هنگام زوال در زمین کربلا اقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بیت غم آمال و آن کسانى را که از طوفان ستم آن اشقیا در سرزمین محنت و بلا، باقى مانده بودند از عیالات حسین علیه السّلام را بر روى پلاسهاى
بى هودج شتران ، سوار نمودند زنان آل عصمت و طهارت را که امانتهاى انبیاء بودند مانند اسیران ترک و روم با شدت مصیبت و کثرت غم و غصه ، به اسیرى مى بردند.
شاعر عرب این مصیبت عظمى را به رشته نظم در آورده :
((یصلى على المبعوث من ...))؛ این قضیه بسیار شگفت آور است که مردم بر پیغمبر مبعوث که از آل هشام است ، تحیت و درود بر روح پاکش ‍ مى فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى رسانند!!
آیا آن امتى که امام حسین علیه السّلام را به ظلم و ستم به شهادت رساندند، مى توانند در روز قیامت از جد بزرگوارش امید شفاعت داشته باشند!؟ روایت است که سرهاى مطهر اصحاب امام حسین علیه السّلام هفتاد و هشت سر نورانى بودند قبیله هاى اعراب براى تقرب جستن به ابن زیاد پست فطرت و یزید حرام زاده بد طینت ، در میان خود قسمت نمودند به این نحو که طایفه ((کنده )) سیزده سر مطهر را برداشتند و رئیس ایشان قیس بن اشعث پلید بود قبیله ((هوازن )) دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سرکردگى شمر بن ذى الجوشن - لعنه الله - و گروه تمیم هفده سر عنبر شمیم را برداشتند و بنى اسد شانزده سر از آن بندگان خداى احد، را بردند و قبیله مذحج هفت سر و باقى مردم پرشر سیزده سر انور را قسمت نمودند و با خود به کوفه آوردند.
به خاکسپارى شهداى گلگون کفن
راوى گوید: چون ابن سعد لعین بیرون آمد از آن سرزمین ، رفت به سوى کوفه با دستهاى خونین ، جماعتى از طایفه بنى اسد از خانه هاى خود بیرون آمدند و بر آن اجساد طیبه و طاهره ، نماز گزاردند و آن شهدا را به خاک سپردند در همان مکانى که اینک قبرهاى آنهاست ابن سعد لعین ، اسیران آل رسول صلى الله علیه و آله را برداشت و قبه همراه خود به کوفه رسانید و چون اهل بیت نزدیک کوفه رسیدند، مردم براى تماشاى اسیران به اطراف شهر آمدند در این هنگام زنى از زنان کوفه بر پشت بام آمد و فریاد زد: ((من اى الاسارى انتن ؟)) شما اسیران از کدام قبیله و خاندانید؟ اسیران گفتند: ((نحن اسارى آل محمد))! ما اسیران از آل محمد هستیم !
در این موقع آن زن از پشت بام پائین آمد و چندین قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقدیمشان نمود آنان آن لباس و پوشاکها را پذیرفتند و آنها را حجاب و پرده خویش نمودند.
راوى گوید: امام سجاد علیه السّلام هم همراه زنان اهل بیت ، اسیر اشقیاء لئام ، بود، در حال یکه مرض او را ضعیف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنى فرزند امام حسن علیه السّلام نیز با زنان اسیر بود و او شرط مواسات در خدمت عموى بزگوار و امام عالى قدر خود به جاى آورده و صبر بسیار بر ضربت شمشیر و زخم نیزه نموده بود و در اثر زخمهاى بسیار که بر بدن شریفش رسیده بود، ضعیف و ناتوان گردید.
مصنف کتاب ((مصابیح )) روایت کرده که حسن مثنى فرزند امام حسن علیه السّلام در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقیا را به جهنم فرستاد و هیجده زخم بر بدن شریفش وارد آمد و در آن حال ، دایى او اسماء بن خارجه او را از میان معرکه برداشت و به سوى کوفه آورد و زخمهاى بدنش ‍ را معالجه و مداوا نمود تا بهبود یافت و او را روانه مدینه ساخت همچنین در میان اسیران ، زید و عمرو، فرزندان امام حسن علیه السّلام بودند هنگامى که اهل کوفه اهل بیت را دیدند، شروع به گریه و زارى نمودند امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: ((اتنوحون و تبکون ...)) اى اهل کوفه ! در اینجا اجتماع نموده اید و بر حال ما گریه مى کنید؟ و چه کسى عزیزان ما را به قتل رسانیده ؟!
سخنرانى زینب علیه السّلام در کوفه
بشیر بن حذلم اسدى مى گوید: در آن روز به سوى زینب دختر امیر المومنین علیه السّلام متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عین حال که سخنورى توانا و بى نظیرى بود، حیا و متانت سراپاى او را فرا گرفته بود و گویا سخنان گهربار على علیه السّلام از زبان رساى او فرو مى ریخت و او على وار سخن مى راند به مردم اشاره نمود سکوت را مراعات نمایند در این هنگام نفسها در سینه ها حبس گشت و زنگهاى شتران از صدا افتاد پس ‍ زینب کبرى علیه السّلام شروع به سخنرانى نمود:
((الحمدالله ....)) اما بعد، اى مردم کوفه ! اى اهل خدعه و غدر! آیا براى گرفتارى ما گریه مى کنید؛ پس اشک چشمانتان خشک مباد!
و ناله هایتان فرو منشیناد! جز این نیست که مثل شما مردم مثل آن زن است که رشته خود را بعد از آنکه محکم تابیده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ایمان خود را مایه دغلى و مکر و خیانت در میان خود مى گیرید؛ ایا در شما صفتى هست الا به خود بستن بى حقیقت و لاف و گزاف زدن و به جز الایش به آنچه موجب عیب و عار است و مگر سینه ها مملو از کینه و زبان چاپلوسى مانند کنیزکان و چشمک زدن مانند کفار و دشمنان دین .(26)
یا گیاهى را مانید که در منجلابها مى روید که قابل خوردن نیست یا به نقره اى مانید که گور مرده را به آن آرایش دهند.
ظاهرت چون گور کافر پر حلل
باطنت قهر خدا عزوجل (27)
آگاه باشید که بد کارى بوده آنچه را که نفس هاى
شما براى شما پیش فرستاد که موجب سخط الهى بود و شما در عذاب آخرت ، جاویدان و مخلد خواهید بود.
ایا گریه و ناله مى نمایید، بلى به خدا که گریه بسیار و خنده کم باید بکنید؛ زیرا به حقیقت که به ننگ و عار روزگار آلوده شدید که این پلید را به هیچ آبى نتوان شست ؛ لوث گناه کشتن سلیل خاتم نبوت و سید شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! کشتن همان کسى که در اختیار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فریاد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماى شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله علیه و اله را، بزرگ شما بود.(28)
آگاه باشید که بد گناهى بود که به جا آوردید، هلاکت و دروى از رحمت الهى بر شما باد و به تحقیق که به نومیدى کشید کوشش شما و زیانکار شد دستهاى شما و خسارت و ضرر گردید این معامله شما؛ به غضب خداى عزوجل برگشتید و زود شد بر شما داغ ذلت و مسکنت ؛ واى بر شما باد، اى اهل کوفه !
آیا مى دانید کدام جگر رسول خدا صلى الله علیه و آله را پاره پاره نمودید و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشکار ساختید کدام خون رسول خدا را ریختید و کدام حرم او را ضایع ساختید؟ به تحقیق که کارى قبیح و داهیه اى ناخوش به جا آوردید که موجب سرزنش است و ظلمى به اندازه و مقدار زمین و آسمان نمودید.
آیا شما را شگفت مى آید که اگر آسمان خون بر سرتان باریده است و البته عذاب روز باز پسین خوار کننده تر است و در آن روز شما را یاورى نخواهد بود؛ پس به واسطه آنکه خدایتان مهلت داد سبک نشوید و از حد خویش ‍ خارج نگردید؛ زیرا عجله در انتقام ، خداى را به شتاب نمى آورد و او با بى تاب نمى کند که ببر خلاف حکمت کارى کند و نمى ترسد که خونخواهى کردن از دست او برود.
به درستى که پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند).
راوى گوید: به خدا سوگند! مردم کوفه را در آن روز دیدم همه حران ، دستها بر دهان گرفته و گریه مى کردند.
پیر مردى را دیدم در پهلویم ایستاده چنان گریه مى کرد که ریشش از اشک چشمانش تر شده بود و همى گفت : پدر و مادرم به فداى شما باد؛ پیران شما از بهترین پیران عالمند و جوانان شما بهترین جوانان و زنانتان بهترین زنان و نسل شما بهترین نسلهاست و این نسل خوار و مغلوب ناکسان نمى گردد.
سخنرانى فاطمه صغرى سلام الله علیها
زید بن موسى بن جعفر علیه السّلام گفت : پدرم به من خبر داد که از جدم روایت نموده بود که چنین فرمود: فاطمه صغرى پس از آنکه از کربلا به شهر کوفه رسید، خطبه اى به این مضمون خواند: ((الحمدلله ....))؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را ساز است به شماره ریگها و سنگهاى بیابان و به اندازه سنگینى عرش خداوند مهربان ، تا سطح زمین و آسمان ! او را سپاس مى گویم و ایمان به خداوندش دارم و خویش را به او مى سپارم و شهادت مى دهم که بجز او خدایى نیست و او یگانه و بى نیاز و شریک ، است و گواهى مى دهم بر آن که محمد صلى الله علیه و آله بنده خاص و رسول مخصوص اوست و نیز شهادت مى دهم بر آنکه فرزندان پیامبر را در کنار آب فرات مانند گوسفندان سر از بدن جدا نمود، و بدون آنکه کسى را به قتل رسانده باشند و کسى خونى از آنها طلبکار باشد پروردگارا، به تو پناه مى برم از اینکه بر تو دروغ بسته باشم یا آنکه سخنى گویم بر خلاف آنچه نازل فرمودى بر پیغمبر که از امت ، عهد و پیمان گرفت از براى وصى خویش على علیه السّلام ،
آن على که مردم حق او را از دستش گرفتند و او را بى گناه مانند فرزندش ‍ حسین علیه السّلام که در روز گذشته کشته اند، به قتل رسانیدند.
(قتل على علیه السّلام ) در خانه اى از خانه هاى خدا (یعنى مسجد کوفه ) واقع گردید که در آن مسجد جماعتى بودند که به زبان اظهار اسلام مى نمودند که هلاکت و دورى از رحمت الهى بر ایشان باد! زیرا تا در حیات بود ظلمى را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام که از این دنیاى فانى به سراى جاودانى رسید و از این دار فانى او را به سوى رحمت خویش انتقال دادى در حالتى که پسندیده نفس و پاکیزه طبیعت بود و مناقبش معروف و راه سلوکش مشهور بود.
خداوندا، او چنان بود که هیچ گاه ملامت ملامت کنندگان او را در حق بندگى ات و رضایت مانع نمى آمد هنگام کودکى او را به سوى اسلام هدایت نمودى و در حال بزرگى مناقبش را پسندیدى و همواره نصیحت را براى رضاى تو و خشنودى پیغمبرت ، فرو نمى گذاشت تا آنکه روح پاکش را قبض نمودى .
او لذائذ دنیاى فانى را پشت پا زده و به آن مایل و حریص نبود بلکه رغبتش ‍ به سوى آخرت بود و همتش معروف در جهاد کردن در راه پسندیده تو بود.
تو از او راضى شدى و اختیارش نمودى سپس به راه راست هدایتش کردى ، ((اما بعد...))؛ اى جماعت کوفه ! اى اهل مکارى و خدعه و تکبر! ماییم اهل بیت عصمت و طهارت که خداى عزوجل
ما را (به تحمل و صبورى و ظلم هاى شما) مبتلا ساخت و شما را به وجود ما (که جز حق گفتار و کردار نداریم ) امتحان نمود و امتحان ما را نیکو مقرر فرمود و علم و فهم را در نزد ما قرار داد؛ پس ماییم صندوق علم الله و ظرف فهم و حکمت بارى تعالى و ماییم حجت حق بر روى زمین در بلاد او از براى بندگان خدا ما را به کرامت خویش گرامى داشته و به واظسه محمد مصطفى صل الله علیه و اله بر بسیارى از مخلوقات فضیلت داد به فضیلت داد به فضیلتى ظاهر و هویدا؛ پس شما امت ما را به دروغ نسبت دادید و از دین ما را خارج دانستید و چنین پنداشتید که کشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنیمت است ، مصل آنکه ما از اسیران ترک و تاتاریم همچنان که در روز گذشته جد ما على علیه السّلام راکشتید و هنوز خونهاى ما اهل بیت ، از دم شمشیرهاى شما مى چکد به واسطه عدوات و کینه دیرینه که از زمان جاهلیت داشتید و براى همین نیز چشمانتان و دلهایتان شاد ردیه از روى افتراء بر خداى عزوجل و از جهت مکرى که انگیختید و خدا بهترین مکر کنندگان است ؛ پس نشاید که نفس شما دعوت کند شما را به سوى فرح و سرور به واسطه رسیدن به آرزوهایتان اکنون خون ما را ریختید و دست شما به اموال ما رسید به درستى که این مصیبت هاى بزرگ که به ما رسیده است خداند متعال پیش از خلفت در کتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده و در قرآن مى فرماید: ((ما اصاب من مصیبة ....))؛ یعنى هیچ مصیبتى در زمین و نه در وجود شما روى نمى دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینم در لوح محفوظ ثبت است و این امر براى خدا آسان است این به خاطر آن است که براى آنچه از دست داده اید تاءسف نخورید و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمانه نباشید و خداوند هیچ متکبر فخر فروشى را دوست ندارد! زیان و هلاکت بر شما باد! منتظر باشید لعنت و عذاب الهى را چنان عذابى که گویا الان بر شما رسیده و نعمت هایى را که گویا پى در پى از آسمان نازل مى شود؛ پس ریشه وجود شما را به تیشه هاى عذاب بیرون خواهد افکند و گروهى از شما خواهد که مسلط شود بر گروهى دیگر (که سختى عذاب را براى همدیگر بچشانید) از آن پس همگى در عذاب دردناک جاویدان خواهید بود؛ زیرا بر ماستم کردید و لعنت خدا مرا ستمکاران راشت واى بر شما باد! ایا مى دانید که چه دستى از شما و چه نفسى شایق گردیده که با ما قتال کنید و با کدام پا به جنگ ما آمدید؟ به خدا سوگند قلبهایتان سخت و جگرهایتان پر غیظ و کینه گشته و مهر ظلالت بر دلهایتان و بر گوشها و دیدگانتان زده شده و شیطان با وسوسه ها و آرزوها شما را در انداخته و پرده بر چشمانتان کشیده ؛ پس هرگز هدایت نخواهید شد اى اهل کوفه ! زیان و هلاکت بر شما باد! آیا مى دانید چند خون از رسول خدا صلى الله علیه و آله و فرزندان و عترت پاک او را در دل دارید تا به حدى که به کشتن ما اهل بیت ، فخر و مباهات مى کنید! و به این مضمون گویا هستید که :
((نحن قتلنا... )) یعنى ما کشتیم على و فرزندان على را با شمشیرهاى هندى و نیزه ها و زنان ایشان را اسیر نمودیم مانند اسیران ترک و ایشان را شکست دادیم چه شکستى !
اى گوینده چنین سخنان ، خاک بر دهانت باد! اى بخر مى کنى به کشتن گروهى که خداوند تعالى ایشان را پاک و پاکیزه گردانیده است و رجس و پلیدى را از ایشان برداشته اى شخص پلید! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشین چنانکه پدرت نشست . همانان براى هر کى همان جزاى است که کسب نموده و به دست خویش به سوى قیامت پیش ‍ فرستاده است آیا بر ما حسد مى بردید؟ واى بر شما به واسطه آنچه که خداى تعالى ما را فضیلت داده و این شعر را ذکر فرمود: ((فما ذنبنا....))؛ یعنى ما را چه گناه است اگر چند روزى (به امر الهى ) دریاى شوکت و جلال و فضیلت ما به جوش آید و دریاى اقبال تو آرام باشد به قسمى که که کفچلیز (دعموص )(29) در آن نتواند پنهان بماند. ((ذللک فضل ....)) (30) ((و من لم ....))(31) ؛ این فضل خداوند است که به هر کس بخواهد مى دهد و خداوند صاحب فضل عظیم است و هر کسى که خدا نورى براى او قرار نداده ، نورى براى او نیست راوى گوید: چون آن مخدره مکرمه این کلمات را ادا فرمود، صداها به گریه بلند شد و اهل کوفه عرضه داشتند: کافى است این فرمایشات اى دختر طیبین ! به تحقیق که دلهاى ما را کباب نمودى و گردنهاى ما را نرم کردى و آتش ‍ اندوه به اندرون و باطن ما افروختى .
پس آن مخدره مکرمه خاموش گردید.

ادامه دارد ....
 

 

 

بیست و دوم محرم ۱۴۲۸

آیا مى دانید که

۱ - اصحاب امام حسین علیه السلام براى شهید شدن با یکدیگر مسابقه مى دادند

2 - زیارت امام حسین علیه السلام ، در سال براى اغنیا دو بار و براى فقرا یکبار، واجب است

۳ - امام حسین علیه السلام در شیرخوارگى مطالعه لوح محفوظ مى نمود

4 - امام حسین علیه السلام در شش ماهگى متولد شده است

5 - امام حسین علیه السلام بعد از تولد تسبیح و تهلیل و تمجید خدا مى نمود

امورى که پس از شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) واقع گردید
(قسمت دوم)

سخنرانى ام کلثوم علیه السّلام
رواى گوید:علیا مکرمه ام کلثوم دختر امیر مومنان على علیه السّلام در همان روز از پشت پرده خطبه خواند در حالتى که صدا به گریه بلند کرده بود فرمود: اى اهل کوفه ! رسوایى بر شما باد! چه شد که حسین علیه السّلام را خوار ساختید و او را بکشتید و اموالش را به غارت بدرید و آن را متصرف شدید مانند تصرف میراث و زنان او را اسیر نمودید و ایشان را به رنج و سختى افکندید؛ پس زیان و هلاکت بر شما باد! آیا مى دانید چه داهیه و جنایت بزرگى مرتکب شدید و چه بارگناه بر دوش گرفتید و چه خونها که ریختید و چه حرمى را مصیبت زده نمودید و چه دخترانى را غارت نمودید و چه اموالى را به تارج بردید، کشتید آن مرداین را که بعد از رسول صلى الله علیه و آله بهترین خلق بودند و ترحم از دلهایتان کنده شده آگاه باشید که رستگارى براى لشکر خداى ست و لشکر شیطان خاسر و زیانکارند انگاه این ابیات را خواند:
((قتلتم اخى ....))؛ برادر عزیزم را بى تقصیر با ازار و شکنجه کشتید همانطور که پرنده را با چوب و سنگ آزار دهند و بکشند مادرتان در عزایتان واویلا گوید! زود است که جزاى شما آتش جهنم خواهد بود؛ اتشى که شعله اش فرو نمى نشیند و خونهایى را ریختنید که خدا ریختن آنها را حرام کرده و قرآن مجید و رسول حمید صلى الله علیه و آله نیز به حرمت آن ناطق اند بشارت باد شما را به آتش جهنم که در فرداى قیامت در دوزخ سقر، به یقین و حق ، جاویدان خواهید بود و اینک من در مدت زندگانى خود گریانم و در تمام عمر خود بر برادرم حسین علیه السّلام اشک خواهم ریخت ، بر آن کس گریه مى کنم که پس از رسول صل الله علیه و اله بهترین مردم روى زمین بود پیوسته از چشمانم اشک مانند باران بر گونه هایم جارى است که آن را تمامى نیست .
راوى گوید: مردم همگى صداها به گریه و نوحه بلند نمودند و زنان کوفه موها پریشان و خاک مصیبت بر سر ریختند و صورتها خراشیدند و لطمه بر روى خود زدند و فریاد و اویلا بر آوردند و مردان کوفى نیز به گریه افتادند و ریش ها را کندند هیچ روزى به مانند آن روز در گریه و ناله نبودند.
سخنرانى امام سجاد علیه السّلام
سپس امام سجاد علیه السّلام به اهل کوفه اشاره نمود که ساکت باشید. پس ‍ همه ساکت شدند پس امام سجاد علیه السّلام حمد و ثناى الهى به جا آورد و نام نامى رسول گرامى صلى الله علیه و آله بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمد محمود صلى الله علیه و آله فرستاد؛ سپس فرمود: اى مردم ! هر کس مرا مى شناسد که مى شناسد و آنکه نمى شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براى او معرفى مى کنم : منم على بن حسین بن على بن ابى طالب ! منم فرزند آن کسى که او را در کنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بودن آنکه گناهى مرتکب شده باشد یا آنکه سبب قتل کسى گردیده باشد؛ منم فرند کسى که هنک حرمت او را نمودند
و حق نعمتش را ناسپاسى کردند و اموالش را به غارت بردند و عیالش را اسیر نمودند؛ منم فرزند آن کسى که به شکل ((صبر)) او را کشتند.
این قدر زخم بر بدنش زدند که طاقت و توانائیش برفت و همین شهید شدنش با ظلم و ستم در خفریه ما اهل بیت کفایت مى کند.
اى مردم ! شما را به خدا سوگند که آیا بر این مدعا اگاه و معترفید که نامه ها به پدرم نوشتید و با او غدر کردید و مکر نمودید و عهد و میثاق با به او دادید (که او را یارى کنید و با دشمنانش جنگ نمایید) و در عو، با او قتال کردید تا او را شهید نمودید پس بدى و زیان باد مرا آنچه را که از براى آخرت خود از پیش فرستاید و قبیح باد راءى شما! به کدام دیده به سوى رسول خدا صلى الله علیه و آله نظر خواهید نمود، که در روز قیامت به شما خواهد گفت : شما عترت ما را کشتید و هتک حرمت من نمودید؛ پس شما از امت من نیستید.
رواى گوید: از هر جایى صداى ناله بلند شد و گروهى از کوفیان به گروهى دیگر همى گفتند که هلاک شدید و خود نمى دانید.
پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت کند آن مرد را که اندرز مرا بپذیرد و وصیتم را در راه رضاى خدا و رسولش و اهل بیتش قبول نماید؛ زیرا ما را در تاسى به رسول صلى الله علیه و آله کردار نیکو است .
مردم کوفه همگى گفتند: اى فرزند رسول ! ما همه گوش به فرمان توییم و حرمت تو را نگهبانیم و از خدمت رو بر نمى گردانیم ؛ آنچه امر است رجوع بفرما، خدایت رحمت کند؛ ما با دشمنانت
دشمنیم و با دوستانت دوستیم ما یزید پلید را به فتراک بسته به خدمت آوردیم و از آن کسى که بر تو و در حقیقت بر ما ستم روا داشت از او بیزارى مى جوییم امام سجاد علیه السّلام فرمود: ((هیهات هیهات ....))؟! یعنى هیهات هیهات ! اى مردم غدار مکار، آنچه نفس شما به آن میل نموده ، نخواهید رسید؛ تصمیم دارید همانطور که به پدرانم ستم نمودید بر من نیز همان سلوک روا دارید؟ ((کلا رورب الراقصات ))(32) ؛ به پروردگار شتران هروله کننده سوگند! که چنین امرى واقع نخواهد شد؛ زیرا هنزم جراحت مصیبت پدر بهبودى نیافته دیروز پدرم با یارانش به دست شما کشته شد هنوز مصیبت شهادت رسول صلى الله علیه و آله و على علیه السّلام و فرزندان پدرم فراموشم نگردیده و این غم غضه ها هنوز در کام من باقى است و تلخى آن راه نفس و گلویم را گرفته و در سینه ام گره بسته اکنون در خواستم آن است که نه یاور من باشید و نه دشمن ما آنگاه امام سجاد علیه السّلام این ابیات را خواند: ((لا غرو ان ...))؛ یعنى عجب نیست اگر حسین علیه السّلام را کشتند؛ زیرا پدر او على علیه السّلام را نیز که بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس ‍ خشنود نباشید اى کوفیان که حسین علیه السّلام شهید شد؛ زیرا گناه این خوشحالى و خشنودى بسیار بزرگ است فرزند رسول صلى الله علیه و آله در کنار نهر فرات به شهادت نائل آمد، جانم به فدایش باد! جزاى آن کس که او را شهید کرده ، آتش جهنم است سپس امام سجاد علیه السّلام فرمود: ((رضینا....))؛ ما خشنودیم از شما سر به سر، نه به یارى ما باشید و نه به ضرر ما.
اهل بیت علیه السّلام امام در مجلس ابو زیاد
راوى گوید: پس ار ورود اهلى بیت علیه السّلام ، ابن زیاد بد بنیاد در قصردار الاماره نشست و صلاى عام در داد که در آن مجلس عموم اهل کوفه حاضر گردند حکم نمود که سر مطهر امام حسین علیه السّلام را در پیش روى آن لعین نهادند و زنان و دختران اهلى بیت حضرت امام علیه السّلام و کودکان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گردیدند؛ پس علیا مکرمه حضرت زینب خاتون علیه السّلام به قسمى که او را نشناسند و ملتفت حال او نگردند نبشست ابن زیاد شقى از حال آن مخدره سؤ ال کرد، به او گفتند: این علیا مکرمه زینب خاتون دختر امیر المومنین علیه السّلام است ابن زیاد لعین متوجه آن جناب شد و به زبان بریده این کلمات را بگفت : حمد خدا را که شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت جانم زینب در جواب ابن زیاد نانجیب ، فرمود: روسایى براى فاسقان است و دروغگویى درشان فاجران است و ما خاندان رسول خدا چنین نیستیم باز ابن زیاد گفت : دیدى خدا با برادرت و اهل بیت تو چه کرد! زینب کبرى فرمود: من بجز خوبى از پروردگارم ندیدم ، شهداى کربلا گروهى بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براى ایشان مقدر فرموده بود و آنها به سوى آرامگاه ابدى خود شتافتند و به زودى خداى تعالى بین تو و آنها جمع نماید و به حسابرسى پردازد و آنان علیه تو حجت اودند و با تو دشمنى نمایند؛ پس ‍ نظر نما که در روز رستاخیز رستگارى و پیروزى از آن کیست ؟ اى ابن مرجانه ! مادرت به عزایت نشیند.
راوى گوید: با شنیدن این گفتار از دختر حیدرکرار، ابن زیاد بدرکردار در خشم شد چون مار، چنانکه مى نمود که تصمیم به قتل آن مخدره دارد پس ‍ عمرو بن حریث به آن ملعون ، گفت :
اى ابن زیاد! این زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمى کنند.
بازا ابن زیاد شقى بى حیا، زبان بریده به این سخنان گویا نمود که به تحقیق که خدا سینه مرا شفا داد با کشتن حسین و سرکشان اهل بیتش زینب کبرى علیه السّلام فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاى مرا کشتى و شاخ ‌هاى درخت خاندان مرا بردید و ریشه زندگى مرا قطع کردى ، پس اگر اینها مایه شفاى درد تو است ، اکنون شفا یافته اى !؟
ابن زیاد پلید گفت : این زنا قافیه گواست ، به جان خود سوگند که پدر او هم شاعر و قافیه ساز بود.
زینب کبرى علیه السّلام فرمود: اى ابن زیاد! زنان را با قافیه سازى و شعرپردازى چه کار است !
سپس ابن زیاد متوجه به جانب امام زین العابدین علیه السّلام گردید و گفت : این کیست ؟ گفتند: این على بن الحسین است .
ابن زیاد گفت : مگر خدا على بن الحسین را نکشت ؟
امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: مرا برادرى بود نامش على بن الحسین که به دست مردم در کربلا کشته شد.
ابن زیاد گفت : چنین نیست بلکه به دست خدا کشته شد.
آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: ((الله یتوفى ))؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کند و ارواحى را که نمرده اند نیز به هنگام خواب مى گیرد.
ابن زیاد گفت : آیا تو را جرات بر جواب من است ، این مرد را ببرید و گردنش ‍ را بزنید.
زینب خاتون علیه السّلام فرمود: اى پسر زیاد! از ما احدى را زنده نذاشتى ، اگر مى خواهى او را بکشى پس مرا هم به قتل برسان !
حضرت سید الساجدین علیه السّلام هب عمه مکرمه خود، فرمود: اى عمه ! لحظه اى آرام باش تا با این لعین سخن گویم سپس متوجه ابن زیاد شد و فرمود: اى پسر زیاد! همانا مرا به کشتن مى ترسانى ، آیا نمى دانى کشته شدن براى ما عادت است و کرامت ما در شهادت است ؟
آنگاه ابن زیاد بد بنیاد حکم خود که سید سجاد علیه السّلام و سایر اهل بیت امام عباد را در خانه اى که جنب مسجد اعظم کوفه بود، وارد نمودند زینب خاتون علیه السّلام فرمود: هیچ کس از زنان کوفه به نزد ما نمى آمد مگر ام ولد و کنیزکان ؛ زیرا ایشان هم مانند ما به بلاى اسیرى مبتلا شده بودند و به این مرد لعین حکم نمود که سر مطهر امام مبین و فرزند سید المرسلین را در کوچه هاى شهر کوفه بگردانند و چه مناسب است که اشعار یکى از دانشمندان را که در مصیبت فرزند
رسول خدا صلى الله علیه و آله انشاء نموده و در اینجا ذکر کنیم : ((راس ‍ ابن ....))؛ یعنى بسیار شگفت است که سر فرزند دختر پیامبر و نور دیده وصى پیامبر را بر بالاى نیزه نمایند تا مردم به آن نظاره کنند و در همان حال آنانکه خود را از اهل اسلام مى دانند این داهیه عظمى را ببیند و به گوش ‍ خود بشنوند و مع ذلک نه در مقام انکار این امر تشنیع باشند و نه بر این مصیبت عظمى گریه و ناله نمایند اى نور چشم زهرا دیدار رویت چشمان کور را بینا و اندون ذکر مصیبت تو گوشهاى شنوا را کر نموده .
تو با شهادتت چشمان دوستانت را که از خیال تو راحت بودند، بیدار کردى و چشمان دوستانت را که هرگز از ترس شوکت تو به خواب نمى رفت خوابانیدى اى حسین ! هیچ بقعه اى در روى زمین نیست مگر آنکه تمنا مى کند که کاش محل قبر و آرامگاه ابدى تو باشد.
شهادت عبدالله عفیف ازدى
راوى گوید: سپس ابن زیاد بر بالاى منبر رفت و آن خناس ناسپاس در آغاز سخن ، سپاس و حمد الهى را از راه افسون بگفت و از جمله سخنان که بر زبان بریده براند این بود که حمد خدا را که حق و اهل حق را ظاهر نمود و امیر المؤ منین یزید و پیروانش را نصرت بخشید و کذاب فرزند کذاب را بکشت .
پس مجال زیاده از این سخنان بر ابن زیاد نماند که عبدالله بن عفیف ازدى - رضوان الله علیه - از جاى برخاستت و او مردى بود از اخیار شیعه شاه اولیاء على مرتضى علیه السّلام و از جمله زهاد بود و چشم چپ او در رکاب حضرت امیر علیه السّلام در جنگ جمل از دستش دفته بود و دیده دیگرش ‍ را هم در جنگ صفین تقدیم امیر المؤ منین علیه السّلام نموده بود و پیوسته ایام را در مسجد جامع کوفه تا شب به عبادت مشغول بود - و فرمود: اى ابن زیاد! کذاب تویى و پدر و آن کسى که تو را امیر کرده و پدر آن لعین .
همانا اى دشمن خدا، اولاد انبیا را مقتول ساخته و بر بالاى منبر مؤ منان این چنین سخنان مى رانید؟
راوى گوید: ابن زیاد بدبنیاد در غضب شد گفت : این سخنگو کیست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اى دشمن خدا، آیا به قتل مى رسانى ذریه طاهره رسول صلى الله علیه و آله را که خداى عزوجل رجس و پلیدى را از آنان برداشته و با این همه گمان دارى که بر دین اسلام هستى و مسلمانى ؟ آنگاه عبدالله فریاد و اغوثاه بر آورد که کجایند فرزندان مهاجرین و انصار که داد آل رسول را از جبار متکبر لعین یزید بن معاویه بى دین ، بستانند انتقام از آن ناستوده بى دین که رسول رب العالمین او را لعنت کرده است ، بگیرند.
راوى گوید: از سخنان آتشین عبدالله عفیف ، رگهاى گردن ابن زیاد ملعون باد کرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : این مرد جسور را به نزد من بیاورید!
در این هنگام ماءموران ابن زیاد از هر جانبى دویدند که عبدالله را بگیرند و از سمت دیگر بزرگان و اشراف قبیله بنى ازد که عمو زادگان وى بودند به حمایت او برخاستند و عبدالله را از دست ایشان رهایى دادند و از در مسجد بیرونش بردند و به خانه اش رسانیدند.
ابن زیاد لعین گفت : بروید آن کور قبیله ازد را به نزد من آوردید که خداوند قلب او را نیز چون چشمانش کور کرده است
راوى گفت : ماءموران ابن زیاد به سوى او رفتند تا دستگیرش نمایند این خبر به طائفه ازد رسید و آنها جمع شدند و قبایل یمن نیز به آنها پیوستند تا عبدالله را از آن مهلکه ها برهانند.
راوى گوید: چون ابن زیاد از این اجتماع و وحدت مطلع شد، قبایل ((مضر)) را جمع کرده و محمد بن اشعث را فرمانده آنها کرده و امر نمود که با قبیله بجنگند.
راوى گوید: جنگ عظیمى فیمابین ایشان در گرفت تا آنکه جمع کثیرى از قبایل عرب به قتل رسید و لشکر ابن زیاد تا درب خانه عبدالله پیشروى کرده و در را شکسته و داخل خانه شدند و بر سر عبدالله بن عفیف هجوم آوردند دختر عبدالله فریاد بر آورد که پدرجان ، مواظب باش لشکر دشمن از آنجایى که بیم داشتى اینک وارد شدند.
عبدالله گفت : اى دخترم نترس و شمشیر مرا به من برسان چون
شمشیر را به دست گرفت ماءموران را از خود دور مى ساخت و این ابیات را به رجز مى خواند: ((انا ابن ذى ....))؛ یعنى منم فرزند عفیف که پاک از عیوب است و صاحب فضیلتهاست پدرم ((عفیف )) و من فرزند ام عامرم (که در نجابت و اصالت معروف است ) چه بسیار اوقات در صفین و غیره با مردان شجاع و زره پوش شما جنگیدم (و ایشان را به خاک هلاکت انداختم ).
راوى گوید: دخترش در مقام افسوس به پدر مى گفت : اى کاش من نیز مرد بودم و امروز در حضور چون تو پدر غیور، با دشمنان بدتر از کافر، مى جنگیدم !
راوى گوید: آن قوم بى حیا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهایى دشمن را از خود دفع مى نمود و آنها را قدرتى نبود که بر او دست یابند و از هر طرف که مى خواستند هجوم آوردند، دختر به پدر مى گفت : دشمن از فلان سمت به تو رسید و او فورا آنها را دفع مى نمود تا اینکه همگى در یک آن بر سر او هجوم آوردند و او را مانند نگین در میان گرفتند. دختر فریاد وا اذلاه بر آورد که پدرم را دشمن در میان گرفته و یاورى ندارد که به او کمک نماید. عبدالله پاک دین دفع آن جماعت بى دین از خویش ‍ مى نمود و شمشیر را به هر سمت دوران مى داد و این شعر را مى خواند: ((اقسم لو....))؛ یعنى به خدا سوگند که اگر مرا بینایى ببود البته کار را بر شما تنگ گرفته بودم ولى چه حاصل که از نعمت بینایى محرومم .
رواى گوید: لشکر دست از احاطه او بر نداشتند تا آنکه آن مؤ من متفى را دستگیر کردند و به نزد ابن زیاد بردند عبیدالله لعین چون چشمش به عبدالله افتاد گفت : حمد خدا را که تو را خوار نمود!
عبدالله گفت : اى دشمن خدا! از چه جهت خدا مرا خوار نمود؟
والله ! اگر چشمان من بینا بود، راه را بر شما تنگ مى کردم و روزگار را بر شما سیاه مى ساختم
ابن زیاد گفت : اى دشمن خدا! اعتقاد تو درباره عثمان بن عفان چیست ؟ عبدالله گفت : اى پسر غلام قبیله بنى علاج واى پسر مرجانه و فحش دیگر داده و گفت : تو را با عثمان چه کار است بدکار یا نیکوکردار باشد امر امتت را به صلاح آورده باشد یا آنکه فاسد نموده و خداوند تبارک و تعالى والى و حاکم خلق خویش است او خود در میان مردم و عثمان حکم به حق صادر خواهد کرد ولکن مرا از حال خود و پدرت و یزید و پدرش بپرس . ابن زیاد گفت : به خدا سوگند که بعد از این هیچ چیز سؤ ال نخواهم نمود تا آنکه جرعه جرعه مرگ را بچشى .
عبد الله گفت : ((الحمدالله رب العالمین ))! من همیشه از درگاه بارى تعالى استادعا کرده ام که شهادت را نصیبم سازد پیش از آنکه تو از مادر متولد شوى ؛ و همچنین از خدا درخواست کرده ام که شهادت من به دست بدترین و لعین ترین خلق باشد. چون (در میدان جنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم ) از رسیدن به فیض شهادت .
نومید شدم و حمد خدا را که الان شهادت را نصیبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنکه دعایت را که در زمان دیرین نمودى به اجابت مقرون فرمودم .
ابن زیاد حکم نمود که گردنش را بزنید پس به حکم آن لعین ، آن مؤ من پاک اهل یقین را شربت شهادت چشانیدند و در موضعى که آن را ((سبخه )) و زمین شوره زار گویند بردارش کشیدند.
راوى گوید: عبیدالله بن زیاد لعین یک نامه به جانب یزید بن معاویه روانه داشت مستمل بر خبر قتل سید شباب اهل جنت امام حسین علیه السّلام و اسیرى اهل بیت آن حضرت ؛ و نامه دیگر متضمن همین خبر به سوى مدینه به عمروبن سعید بن عاص - والى مدینه - فرستاد و چون این خبر وحشت اثر به آن ملعون رسید بر بالاى منبر رفت و خطبه در حضور مردم بخواند وایشان را به مصیبتت سیدالشهداء علیه السّلام آگاه گردانید، با شنیدن این خبر، فریاد ناله بنى هاشم عظیم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزادارى و سوگوارى پرداختند.
زینب دختر عقیل بن ابى طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگوارى نمود و این ابیات را در عزاى امام حسین علیه السّلام همى خواند:
((ماذا تقولون ....))؛ یعنى اى گروه اشقیاء که مرتکب قتل حسین علیه السّلام شده اید در فرداى قیامت چه جوابى براى رسول خدا صلى الله علیه و آله دارید آن زمان که شما را فرماید: اى امت آخر الزمان ! پس از رحلت من ، با عترت و اهل بیت من این چگونه رفتارى بود که به جا آوردید. بعضى
در اسیر و دستگیر کردید و برخى را به خونشان آغشته ساختید؛ این قسم رفتار پاداش نصیحت هاى من نبود که شما را پند دادم به اینکه مبادا بعد از من با خویشان من رفتار بد و ناخوشایند نمایید! چون آن روز به شب رسید، جمیع اهل مدینه صداى هاتفى را شنیدند که این ابیات را به آواز بلند مى خواند: ((ایها.....))؛ یعنى اى گروهى که حسین بن على را کشتید و هب حق او جاهل بودید، بشارت باد مرا شما را به عذاب و شکنجه روز قیامت ، همه اهل آسمان از پیغمبران و مالک دوزخ و هم قبایل ملائکه براى شما نفرین مى کنند. شما لعنت کرده شدید بر زبان سلیمان بن داود و موسى بن عمران و عیسى بن مریم .
فرستادن اسیران به شام
اما یزید بن معاویه - علیهما الهاویة -، چون نامه ابن زیاد بدنها به دست آن سر کرده اهل عناد رسید بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زیاد، نوشت که سر مطهر فرزند ساقى کوثر را با سرهاى جوانان و یاران آن جناب که در رکاب آن حضرت شهید شده بودند با کالاها و حشم و زنان اهل بیت و عیالات آن جناب ، روانه شام نماید.
ابن زیاد پلید نیز به موجب طاعت امر یزید، محفر بن ثعلیه عائذى را طلب نمود و سرهاى مقدس و اسیران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقى ، اهل بیت عصمت طهارت را مانند اسیران کفار، دیار به دیار با ذلت و انکسار به قسمى که مردم به تماشاى آنها مى آمدند، به شام خراب شده آورد.
((ابن لهیعه )) و غیر او روایت کرده اند که خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است که مى گوید: در بیت الله الحرام طواف مى کردم ناگاه مردى را دیدم که گفت : خداوندا! مرا بیامرز؛ اگر چه گمان ندارم که بیامرزى ! من به او گفتم :
اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهیز و چنین سخنان باطل نگو؛ زیرا اگر گناهانت به مثابه قطراتت باران یا برگ درختان باشد و تو استغفار نمایى ، خداى عزوجل گناهانت را مى بخشد که غفور و رحیم است .
آن مرد گفت : به نزد من بیا تا قصه خویش را به تو حکایت نمایم .
من به نزدش رفتم گفت :
بدان که من با چهل و نه نفر دیگر همراه سر نازنین حضرت امام علیه السّلام به شام رفتیم و برنامه ما این بود که چون شب مى شد آن سر مبارک را در میان تابوت مى گذاردیم و بر دور آن تابوت جمع مى شدیم و به شرابخوارى مى پرداختیم . پس شبى از شبه رفیقان من به عادت شبهاى پیش به شرب خمر مشغول شدند و مستت گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب کاملا تاریک شد، او از رعدى به گوشم رسید و برقى را مشاهده کردم و ناگهان دیدم درهاى آسمان باز گردید، حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق و پیغمبر ما حضرت محمد صلى الله علیه و آله از آسمان نازل شدند و جبرئیل با گروهى از ملائکه در خدمت ایشان بودند.
جبرئیل به نزدیک آن تابوت که سر مطهر در آن بود رفته و آن را بیرون آورد و بر سینه خود چسبانید و بوسید سایر انبیاء علیه السّلام هم مانند جبرئیل ، آن سر مبارک را زیارت مى کردند و حضرت رسول به محض دیدن سر نازنین ، گریه مى نمود و انبیاء علیه السّلام به او تعزیت مى گفتند.
جبرئیل به خدمتش عرضه داشت : یا محمد! به درستى که خداوند عزوجل مرا امر فرموده که مطیع فرمانت باشم به آنچه که در حق خداوند عزوجل مرا امر فرموده که مطیع فرمانت باشم به آنچه که در حق آمت خود بفرمایى به جا آوردم ؛ اگر مى فرمایى زمین را به زلزله در آورم تا سطح زمین از زیر ایشان برگردانم چنانکه بر قوم لوط چنین کردم . رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: چنین منما؛ زیرا مرا با امت و عده گاهى است در روز قیامت در حضور پروردگار عالمیان پس ملائکه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رساند، من فریاد الامان به سوى پیامبر عالمیان ، بر آوردم رسول الله صلى الله علیه و آله فرمودند: برو خدا تو را نیامرزد! در کتبا ((تذییل )) محمد بن نجار شیخ المحدثین بغداد دیدم که در ذکر حالات على بن نصر شبوکى ، به اسناد خود همین روایت را ذکر نموده بود زیادتى این الفاظ که مذکور مى گردد که گفت : چون حضرت امام حسین به درجه شهادت نائل آمد - سر مطهر آن جناب را هب سوى شام خراب ، مى بردند و در هر منزلى که فرود مى آمدند، حمل کنندگان آن سر مقدس ، مى نشستند و شراب زهر مار مى کردند و بعضى از ایشان آن سر انور را به نزد بعضى دیگر مى آورد، پس ‍ در آن حین دستى از غیب بیرون آمد و با قلم آهنى این شعر را بر دیوار نوشت :
((اتر جو امة ....))؛ یعنى آیا امتى که حسین علیه السّلام را کشتند چون در روز قیامت امید شفاعت جد او را دارند؟!

ادامه دارد ....
 

 
 

 

بیست و سوم محرم ۱۴۲۸

آیا مى دانید که

 - خاک کربلا معطر است

18 - در کربلا قبل از امام حسین علیه السلام دویست نبى ودویست وصى نبى ودویست سبط نبى به شهادت رسیده اند

19 - اگر امام زمان علیه السلام ظهور فرماید نوادگان قاتلان امام حسین علیه السلام را به خاطر عمل پدرانشان مى کشد

 - امام حسین علیه السلام مکان اصحابش را قبل از شهادت به آنها نشان داد

 

.::به روایت لهوف::.

 

 


امورى که پس از شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) واقع گردید
(قسمت سوم)

ماءموران ابن زیاد چون این صحنه را دیدند، همگى بگریختند،(33) راوى گوید: گماشتگان ابن زیاد، اسیران و اهل بیت عصمت علیه السّلام و مبارک امام علیه السّلام را به سمت شام شوم حرکت دادند همین که به نزدیک دمشق رسیدند، ام کلثوم علیه السّلام به شمر بن ذى الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتى است .
شمر گفت : حاجت چیست ؟
ام کلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مى نمایید از دروازه اى ببرید که تماشا چیان و تردد کنندگان در آن کم باشند؛ و به لشکریان خود بسپار که سرها را از میان محمل ها و کجاوه ها بیرون آوردند و اندکى از ما دور ببرند؛ تا خوارى و خفت ما مقدارى کم شود.
آن نانجیب از راه بغى و عدوان و کفر و طغیان بر ضد خواهش آن مکرمه دوران ، امر نمود که سرها را بر بالاى نیزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همین حال از راهى وارد دمشق نمودند که ازدحام خلق در آن بسیار بود.
سپس ایشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مکانى که اسیران کفار را نگاه مى داشتند!
روایت شده است که یکى از فضلاى تابعین اصحاب رسول صلى الله علیه و آله چون سر مطهر حضرت سید الشهداء علیه السّلام را در میان آن جمع مشاهده کرد، مدت یک ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متوارى گشته و پنهان شد؛ چون او را یافتند و علت اختفایش را پرسیدند، گفت : آیا نمى بینید که چه خاک بر سر ما ریخته شد و چه مصیبت بزرگى بر ما نازل گردید! بعد از آن اشعارى را آشناء نمود که معنى اش چنین است : اى دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنین به خون آغشته ات را آوردند و این عمل چنان است که آشکارا و از روى عمد، رسول خدا را کشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهید نمودند که نه ظاهر قرآن را در حق تو رعایت کردند و نه باطن آن را.(34)
اینک مردم براى اظهار شادى در کشتن تو، الله اکبر مى گویند در حالى که با کشتن تو، قول الله اکبر والا اله الا الله را کشته اند و اثرى از آن باقى نگذاشته اند.
توبه و شهادت پیر مرد شامى
راوى گوید: در ان اثناء که اهل بیت را نزدیک درب مسجد نگاه داشته بودند، پیر مردى به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و این سخنان را به زبان راند: حمد خدا را که شما را بکشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص ‍ نمود امیر المومنین یزید را بر شما مسلط ساخت حضرت .
سید الساجدین علیه السّلام در جواب او، فرمود: اى شیخ ! آیا قرآن
خوانده اى ؟ گفت : بلى حضرت فرمود: این آیه را دیده اى که خداوند متعال فرموده : (قل لا اسئلکم ...(35)))؛ یعنى اى پیغمبر! به این امت بگو که من از شما براى ابلاغ رسالتم اجرى نمى خواهم مگر آنکه درباره اقرباء و خاندانم دوستى نمایید)).
آن شیخ عرض کرد: بلى ، این آیه شریفه را تلاوت نموده ام . امام سجاد علیه السّلام فرموده : ماییم ((ذوى القربى )) که خدا در قرآن فرموده است سپس فرمود: اى شیخ ! ایا این آیه را خوانده اى (و آت ذالقربى حقه (36) ؛) یعنى اى پیغمبر ما، حق اقرباء خود را به ایشان برسان آن پیر مرد گفت : بلى ، این آیه را هم قرائت کرده ام .
امام سجاد علیه السّلام فرمود: ما خویشان پیامبر هستیم . امام علیه السّلام ادامه داد که اى شیخ این آیه را خوانده اى :
(واعلموا انما....(37)))؛ یعنى بدانید هر گونه غنیمتى به دست آوردید، خمس آن براى خدا و براى پیامبر و براى ذوى القربى است ). پیر مرد گفت : آرى ، این آیه را نیز خوانده ام .
امام سجاد علیه السّلام فرمود: آن ((ذوى القربى )) ما هستیم .
سپس امام فرمود: آیا آیه تطهیر را خوانده اى که خداوند متعال مى فرماید: (انمایرید....(38)))؛ یعنى خداوند مى خواهد که از شما اهل بیت هر پلیدى را بزداید و شما را چنانکه باید و شاید پاکیزه بدارد. پیرمرد گفت : این آیه را نیز تلاوت کرده ام امام فرمود: ماییم آن اهل بیت که خدا تخصیص داد ما را به نزول آیه تطهیر.
راوى گوید: آن پیرمرد پس از استماع این کلام از فرزند خیر الانام زبان از گفتار فروبست و از گفته هاى خود پشیمان گشت و از روى شگفت و تحجب ، آن حضرت را سوگند داد که آیا شما همان اهل بیت حضرت رسول هستید؟!
امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که ما همان اهل بیت پیامبریم و در این خصوص مجال هیچ شک و شبهه اى نیست و به حق جد ما رسول صلى الله علیه و آله سوگند که ماییم اهل بیت خاتم الانبیاء
پیرمرد چون از حقیقت حال مطلع گشت اشک از چشمانش جارى گردید و عمامه را از سر برداشت و بر زمین انداخت و سر را به سوى آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! من بیزارم از آن کسى که دشمن آل محمد است چه از جن باشد و چه انس سپس عرض نمود: آیا توبه من قبول مى شد؟
امام علیه السّلام فرمود: اگر تو به نمایى ، خدا توبه تو را مى پذیردد و تو در آخرت با ما خواهى بود آن پیرمرد عرض نمود: من از کردار خویش توبه کردم و نادم شدم چون این خبر به یزیدبن معاویه - علیهما الهاویة - رسید، حکم نمود آن پیرمرد را به قتل رساندند.
سر نازنین امام حسین علیه السّلام در مجلس یزید
راوى گوید: بعد از آن ، سر نازنین امام حسین علیه السّلام را با زنان و کودکان آن امام مبین ، به مجلس یزید بى دین بردند به هیئتى که همه ایشان را به یک ریسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس
یزید شدند در مقابلش ایستادند و حضرت سجادعلیه السّلام فرمود: اى یزید! تو را به خدا سوگند مى دهم به گمان تو اگر پیامبر، ما را به این هیئت دیدار نماید چه مى کند؟
یزید حکم کرد ریسمانها را بریدند و آل طه و یاسین را از قید طناب رها ساختند سپس یزید، سر مبارک امام علیه السّلام را در پیش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جاى داد تا چشم ایشان به سر انور امام حسین علیه السّلام نیفتد و لیکن جناب سیدالساجدین علیه السّلام چشمش بر آن سر نازنین افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش ، دیگر تا آخر عمرش گوشت کله حلال گوشتى تناول نفرمود.
و اما زینب خاتون علیه السّلام چون سر مبارک برادر خود را بدید از شدت ناراحتى دست در گریبان برد چاک زد سپس به آواز غمناک فریاد واحسیناه .... برآورد به قسمى که ناله اش دلها راخراشید.
راوى گوید: به خدا سوگند که همه آن کسانى که در مجلس یزید حضور داشتند از ناله جانسوز او به گریه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پلید لب از گفتار فرو بست و ساکت بود.
پس یکى از زنان بنى هاشم که در خانه یزید بود بى اختیار براى امام حسین علیه السّلام بگریست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت : یا حبیباه ! یا سید اهل بیتاه یابن محمداه !
راوى گفته که هر کس از آن اهل مجلس صداى آن زن را مى شنید بى اختیار گریه مى کرد.
در این بین یزید لعین چوب خیزران طلبید مکرر با آن چوب به دندان مبارک فرزند رسول الله صلى الله علیه و آله مى زد.
در این هنگام ابو برزه اسلمى خطاب به آن بدتر از ارمنى ، نمود و گفت : واى بر تو اى یزید! به چه جرات چنین جسارتى مى نمایى و با چوب ، به گوهر دندان حسین فرزند فاطمه اطهر مى زنى ؟ من گواهى مى دهم که به چشم خود دیدم که رسول خداصلى الله علیه و آله دنداهاى ثنایاى حسن و حسن را مى بوسید و مى فرمود: ((انتما سیدا...)) شما دو نفر سید و سرور جوانان اهل بهشت هستید، خدا بکش کشندگان شما را و لعنت کند آنها را و جایگاه ایشان جهنم باد که بد جایگاهى است .
رواى گوید: پس یزید از این سخنان به خشم آمد و حکم داد که ((ابوبرزه )) را از مجلسش بیرون افکنند. در این هنگام او را کشان کشان بیرون نمودند راوى گفت که یزید ملعون در مقام تمثیل به ابیات ابن زبعرى را که در هنگام شکست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه براى کفار قریش و اصحاب ابو سفیان در مکه انشاء نموده بود، همى ترنم و زمزمه داشت : ((لیت اشیاخى ببدر....))؛ یعنى اى کاش بزرگان قوم از قریش که در جنگ بدر کشته شدند (مانند عتبه ،
شیبه ، ولید، ابوجهل و غیره ) در اینجا حاضر بودند و مشاهده مى کردند چگونه طائفه خزرج که یاور رسول الله بودند، از شمشیرهاى قریش به جزع و افغان آمده اند، تا از دیدن این صحنه ، صداها به شادى بلند نمایند و صورتهایشان از شدت سرور و خرسندى ، درخشنده شود و بگویند م یزید دستت شل مباد که این چنین عمل نمودى و انتقام از بنى هاشم گرفتى . (این بیت از اشعار خود یزید است ).
ما بزرگان خزرج را در جنگ احد کشتیم و این معامله را با معامله بدر برابر داشتیم و جنگ بدر بر جنگ احد زیادتى ننمود.
بنى هاشم به لعب ، هواى سلطنت داشتند و اسلام را بهانه کردند؛ نزول وحى را حقیقتى نبود (مراد آن کافر از بنى هاشم جسارتت است نسبت به حضرت ختمى مرتبت صلى الله علیه و آله ) از نسل خندف نبودمى آگر از اولاد احمد مختار انتقام خون کشتگان بدر را نمى کشیدم .(39)
سخنرانى زینب کبرى علیه السّلام درمجلس یزید
راوى گوید: در آن هنگام زینب کبرى علیه السّلام بر پا خاست و این خطبه را که دقایق نکاتش موسس دقایق ایمان و لطایف بیانش مزین کاخ ایقان است ، ادا فرمود: ((الحمدلله ....))؛ سپاس بى قیاس ذات مقدس الهى را سزاست که ذرات ماسوى را به قبول اشه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در کتاب معجز آثارش چنین تذکار فرمود: (ثم کان ...)(40) ؛ سپس سرانجام کسانى که اعمال د مرتکب شدند به جایى رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند! اى یزید! آیا چنین گمان بردى که چون اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتى و راه چاره را بر رویمان محکم بسته داشتى به نحوى که سر انجام آن به اینجا رسید که مانند اسیران
کفار ما را دیار به دیار کشاندى ، در نزد خدا موجب خوارى و مذلت ما و عزت و کرامت تو خواهد بود؟! بدین خیال باطل دماغ نخوت و تکبر را بالا کشیدى و به اظهار شادمانى پرداختى و مانند متکبران به دامانت نظر عجب و خود بینى افکندى که اینک دست روزگار را به مراد خویش بسته و امور را منظم مى پندارى ، مگر نه این است که سلطنت حقه ما خانواده رسول است که تو به ظلم و ستم آن را خالصه خود نمودى ؟! اینک آرام باش و به خود آى و فرمان واجب الاذعان حضرت سبخان را از خاطر نسیان منما که فرموده (و لا یحسبن ....)(41) ؛ آنها که کافر شدند (و راه طغیان پیش گرفتند) تصور نکنند اگر به آنان مهلت مى دهیم ، به سودشان است ! ما به آنان مهلت مى دهیم فقط براى اینکه بر گناهان خد بیفزایند و براى آنها، عذاب خوار کننده اى اسیرى چو غلامان آزادشان نمود؛ اینک ادعاى تو عدالت و دادگسترى است که زنان و کنیزکان خود را در پس پرده عزت محترم دارى و از نامحرمان مستور نمایى (ولى ) دختران پیغمبر را در حالى که پوشش مناسبب ندارند مانند اسیران در شهر بگردانى و در جلو دیدگان نامحرمان به تماشا بگذارى ؟! و مردم دور و نزدیک و پست وشریف با چشمان اهانت آمیزى به خاندان رسول خدا بنگرند در حالى که از مردان آنان کسى را باقى نگذاشتى تایارو و حمایت آنها باشند چگونه مى توان امید رعایت از گروهى داشت که پاره هاى جگر پاکان
از دهان آنها فروریخته و گوشت تن هایشان از خون شهیدان روییده !
و چگونه در بغض وعدوات ما اهل بیت رسول صلى الله علیه و آله کوتاهى تواند نمود آن کس که همیشه به چشم دشمنى و به دیده حسد و کینه به سوى ما نگریسته و اینک تو با چوپ خود دندانهاى ثنایاى ابى عبدالله سید شباب اهل جنت را آزرده مى دارى و نه این گناه را به چیزى شمرى و نه این امر شنیع را عظیم مى پندارى ! اى یزید! اینک تو به پدران خود مباهات دارى و همى گویى که ((اگر بودند از روى شادى بگفتندى که اى یزید، دستت شل مباد که چنین انتقام از بنى هاشم کشیدى !)) اینک هم با تکبر و غرور چوب بر دندانهاى مبارک سید و سرور جوانان اهل بهشت مى زنى چگونه چنین سخن نرانى در حالى که خون ذریة رسول مختار بریختى و زخم دلها را تازه کردى و بیخ دودمان را بر کندى و زمین را از خون آل عبدالمطلب که ستارگان روى زمین بودند، زندگین ساختى و به پدران کافر خود همى صدا بر مى آورى ، به گمانت که ایشان را بر این طلب دارى که شتابان به آرامگاه ایشان (در جهنم ) خواهى شتافت و در آنجا آرزو مى کنى که کاش دست شل و زبانت لال بودى تا ناگفتنى را نگفته و ناکردنى را به جاى نیاوردى بودى خداوند! حق ما را از ستمکاران ما برگیر و غضب را برایشان فرود آورد؛ زیرا خون ما را ریختند و یاران ما را بکشتند.
اى یزید! به خدا سوگند که با این جنایت عظیم ، پوست خود را دریدى و گوشت بدن خویش را پاره نمودى ! و در فرداى قیامت به
نزد رسول صلى الله علیه و آله بیایى در حالى که بارگناه کشتن ذریه پسامبر را بر دوش کشیده وحرمت عترت او را شکسته و بر آنان که پاره تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام که خدا عزوجل پراکنده ، ال رسول را جمع سازد و کار ایشان را به صلاح آورد و حق ایشان را از ستمکاران بگیرد که خداوند متعال فرمود: ((ولا تحسبن ...(42))))؛ هرگز گمان مبر کسانى که در راه خدا کشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
اى یزید! براى تو همین مقدار بدبختى کافى است که حاکمى چو خدا و دشمنى چو محمد مصطفى صلى الله علیه و آله دارى همانطور که ما را پشتیبانى مانند جبرئیل ، کافى است .
به زودى معاویه و یاران بى ایمانت که تو را به خیال استحکام اساس ‍ سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهمید که ستمکاران را آتش دوزخ بد عوض و پاداشتى است و همچنین خواهند دانست که شما ستمکاران یا ما ستم دیدگان ، کدامیک جایگاهش بدتر و یاورانش ضعیف تر و کمتر خواهد بود.
اگر چه مصیبت هاى وارده از چرخ دون کار مرا به جایى رسانید که با چو تو ناکسى سخن گویم ولى با این همه من باى تو قدرى نگذارم
و نکوهش و توبیخ تو را فراوان نمایم ؛ چه کنم که دیده گریان و سینه از داغ مصیبت بریان است ؛ چه بسیار جاى شگفت است که حزب خدا و مردمان نجیب به دست لشکر شیطان نانجیب است که حزب خدا و مردمان نجیب به دست لشکر شیطان نانجیب که از زمره طلقاء و آزاد شدگانند، شهید شوند اینک خون ما از دستان شما ریزان است و گوشت ما از بن دندانتان آویزان اینک اجساد طاهره وپاک شهیدان و نو گلهاى سیدلولاک در بیابان افتاده که زوار ایشان گرگان بیابان و درندگان صحراست پس اگر امروز اسارت ما را غنیمت شمردى ، به زوید خواهى یافت که بجز غرامت و خسران چیزى نبردى و ان در روز باز پسین است که نبینى بجز جزاى عملى را که خد پیش فرستاده اى و پروردگار بر بندگان خود ستمکار نیست و شکایتمن به سوى خداى تعالى و تکیه و اعتماد من بر اوست .
اى یزید! تو مکر و حیه خویش را به پایان و کوشش خود را به انجام رسان وجهدترابه کاربر اما به خدا سوگند که نام ما را از از صفحه روزگار نتوانى برداشتو بر خاموشى نور وحى قدرت نیابى و به گرد همت عالى ما نخواهى رسید و پلیدى این ننگ رااز خود نخواهى فروشست حال راى واندیشه ات نیست الا سستى و خرافت و روزگار زندگانیت مگر اندک و جمع اثاث سلطنت نیست مگر پراکندگى ، آن روز که منادى ندا کند که لعنت خدا مر ستمکاران راست و حمد مر خدا متعال را که اول کار مارا به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنین
مسئلت دارم که شهیدان دشت بلا را ثواب کامل و مزید را اجر عطا فرماید وبر باز ماندگان ایشان نیکو خلیفه باشد؛ زیرا حضرتش رحیم و ذات اقدسش و دود و کریم است و (حسبنا الله ... (43)))(44) .
خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا علیه السّلام به انجام رسید، یزید پلید سخن نتوانست گوید جز آنکه بر سبک اوباش این شعر را بخواند:
خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا ع به انجام رسید، یزید پلید سخن نتوانست گوید جز انکه بر سبک اوباش این شعر را بخواند: ((یا صیحة ...))؛ بسا ناله زنان داغدار که به نزد کسان ، شایسته است و چه سهل و آسان است مردن بر زنانى که از درد مصیبت مى نالند. راوى گوید: سپس ‍ یزید عنید با اهل شام مشورت در میان آورد که نسبت به اسیران چسان سلوک دارد و با ایشان چگونه رفتار نماید؟ آن سگهاى ناسپاس سخن به زشتى گفتند و در مشورت خیانت کردند و اشاره به قتل اهل بیت نمودند به سخنى که ذکر آن نشاید، ولى نعمان بن بشیر به صدق سخن راند گفت : اى یزید! اندیشه کن که اگر احمد مختار در این روزگار مى بود چه قسم با ایشان رفتار مى نمود، اکنون تو همان رفتار را نما.
داستان مرد شامى در مجلس یزید
مردى از شامیان نظرش به فاطمه بنت حسین ع افتاد، در این هنگام به یزید گفت : اى امیر مومنان ! این کنیزک را به من ببخش .
فاطمه مکرمه رو به زینب کبرى - آن پناه اسیران - آورد که اى عمه ! یتیمى مرا بس نبود که به خدمتگذارى در من طمع دارند! زینب کبرى به او تسلى داده فرمود: خاطر آسوده دار که چنین امرى براى این
فاسق میسر نیست .
مرد شامى گفت : مگر این کنیزک کیست ؟
یزید گفت : فاطمه دختر حسین است و آن یکى نیز زینب دختر على بن ابى طالب مى باشد.
مرد شامى گفت : آن حسین که پسر فاطمه و فرزند على بن ابى طالب است ؟!
یزید گفت : آرى ، چنین است !
مرد شامى گفت : اى یزید! لعنت حق بر تو باد؛ عترت پیغمبر را به قتل مى رسانى و آنان را اسیر مى نمائى ؟! به خدا سوگند که هیچ خیالى درباره اینان نکردم جز آنکه آنان را اسیران روم پنداشتم !
یزید گفت : تو را نیز به اینان ملحق سازم . آنگاه حکم نمود آن مرد شامیم را گردن زدند.
راوى گوید: یزید حکم نمود که خطبه خوان بر منبر رود تا حسین پدر بزرگوارش را به زشتى نام برد. سخنران به حکم آن ملعون ، بر منبر رفت و آنچه که یزید و معاویه لایقش بودند نسبت به شاه اولیاء و فرزندش سید الشهداء، در غایت مبالغه ذکر نمود و یزید و پدرش معاویه پلید را مدح کرده و به نیکى نام برد. سپس امام سجاد ع با صداى بلند فریاد زد که : ((ویلک ...))؟! یعنى اى خطیب ! واى بر تو، رضاى حق را در دادى و خشنودى مخلوق خریدى ! منزلگاه تو در قیامت پر از آتش است .
حسن بن سنان خفاجى چه نیکو در مدح امیر مؤ منان سروده است : ((اعلى المنابر...))؛ (خطاب به بنى امیه و اتباع ایشان کرده مى گوید:) شما آشکار بر بالاى منبر ما به امام على ع ناسزا مى گوئید و حال آنکه با شمشیر او منبرها براى شما مهیا گردیده .
راوى گوید: یزید به امام زین العابدین ع در همان روز وعده بر آوردن سه حاجت نمود و حکم کرد که آل رسول ع را در منزلى جاى دادند که نه از سر ما و نه از گرما، آنان را حفظ نمى نمود و ایشان در آن منزل مقیم بودند چندان که چهره هاى ایشان پوست انداخت و در همه آن مدت زمانى که در شهر شام اقامت داشتند، کار ایشان گریه و نوحه بر شهید کربلا بود.
خواب دیدن سکینه سلام الله علیها در شهر شام
سکینه خاتون فرموده که چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شام بگذشت ، خوابى دیدم و آن خواب طولانى را ذکر نمود، و در آخر آن فرمود:
زنى را دیدم در هودجى نشسته و دست خود را بر سر گذاشته ، پرسیدم که این زن کیست ؟
گفتند: فاطمه زهراء بنت محمد مصطفى ص جده تو است .
گفتم : به خدا سوگند که به خدمتش شرفیاب مى شوم و از ستمى که بر ما وارد آمده او را خبر مى دهم .
آنگاه به سوى او شتافتم و در حضورش ایستادم و گریه کردم و گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند که مردم حق ما را انکار کردند؛ مادر جان ! به خدا سوگند که جمعیت ما را پریشان نمودند؛ مادر جان به خدا سوگند که حریم ما را به غارت بردند؛ اى مادر عزیزم ! به خدا قسم که پدر ما حسین را کشتند؛ در این هنگام به من فرمود:
((کفى ...)) سکینه جانم ! دیگر این ماجرا را بازگو مکن و بس نما که رگ قلبم را پاره کردى ، اینک پیراهن پدرت همراه من است که آن را با خود نگاه مى دارم تا با همین پیراهن خدا را ملاقات کنم . ((ابن لهیعه )) از ابو الاسود محمد بن عبدالرحمان ، روایت کرده که گفت : راءس الجالوت یهودى مرا ملاقات نمود و گفت : به خدا سوگند که میان من و داود پیغمبر، هفتاد پدر واسطه است و جماعت یهود چون مرا ملاقات مى نمایند، تعظیم مرا رعایت مى کنند و شما مسلمانان با اینکه در میان فرزند پیغمبرتان و آن رسول ص بیش از یک نفر واسطه نیست او را به شهادت مى رسانید!؟
سخنان شگفت انگیز سفیر روم
از امام زین العابدین روایت است که فرمود: چون سر مطهر امام حسین ع را به نزد یزید آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مى آورد و آن سر انور را در حضور خود مى نهاد و به شرابخوارى و شادمانى مى پرداخت . روزى سفیر قیصر روم که از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به یزید.
گفت : اى پادشاه عرب ! این سر کیست ؟
یزید گفت : تو را با او چه کار است ؟
سفیر گفت : سؤ ال من به این خاطر است که وقتى به نزد پادشاه خود بر مى گردم از همه امورى که دیده ام از من پرسش خواهد کرد، چون ذکر حال این سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شریک خواهد بود.
یزید لعین گفت : این سر از آن حسین بن على بن ابى طالب است .
رومى گفت : مادرش کیست ؟
یزید گفت : فاطمه دختر رسول خدا ص است .
نصرانى گفت : اف بر تو و دین تو باد!
دین من از دین تو بهتر است ؛ زیرا پدر من از نبیره هاى حضرت داود ع بوده و میان من و داود ع پدران بسیارى است و جماعت نصارى مرا بسیار تعظیم مى کنند و خاک قدم مرا به تبرک همى گیرند و مشا مسلمانان پسر دختر پیغمبر خویش را مقتلو مى سازید و حال آنکه میان او و پیغمبر شما بجز یک مادر فاصله نیست ؛ پس این چه دینى است که شما دارید؟!
بعد از آن . مرد نصرانى گفت :
آیا حکایت کنیسه حافر را شنیده اى ؟
یزید گفت : بگو تا بشنوم .
نصرانى گفت : بین عمان و چین ، دریایى است که عبور از آن یک سال مسافت است و در وسط آن بجز شهرى که طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هیچ آبادانى نیست و بزرگتر از آن شهر در روى زمین ، شهرى نیست و از آن شهر کافور و یاقوت به شهرهاى دیگرى حمل مى نمایند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر کاملا در دست نصارى است و هیچ یک از پادشاهان روى زمین در آن تصرف و دخالتى ندارند. در ان شهر کلیسا بسیار است و بزرگترین کلیساى آن ، کنیسه حافر است که در محراب آن حقه اى از طلا نصب گردیده و در آن معلق و آویزان است و جماعت نصارى را اعتقاد چنان است که در آن حقه ، سم خرى است که عیسى ع بر آن مى گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره پارچه حریر زینت داده اند و در هر سالى ، جماعتى از طائفه نصارى همى آیند و بر دور آن طواف مى کنند و آن را میبوسند و حاجتهاى خود را از خداى مى طلبند. این روش و عادت آنهاست در حق سم الاغى که به عقیده ایشان همان الاغ حضرت عیسى ع ، بوده اما شما فرزند پیغمبرتان را مى کشید و این چنین بى حرمتى مى کنید! خداوند خیر و برکت را از میان شما بردارد و دینتان را بر شما مبارک نگرداند!
یزید چون این سخن بشنید گفت : رشته عمر این نصرانى را باید برید و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملکت خود مرا رسوا گرداند.
نصرانى گفت : اى یزید! اینک مى خواهى مرا به قتل برسانى ؟ یزید: گفت : آرى .
نصرانى گفت : پس گوش کن تا خواب خود را در این باب بر تو بازگو نمایم . شب گذشته حضرت رسول ص را در خواب دیدم ، به من فرمود: اى نصرانى ! تو از اهل بهشت هستى . من از فرمایش حضرت محمد ص در تعجب شدم و اینک شهادت مى دهم که ((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله )).
سپس این تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهید را بر داشت و به سینه چسبانید و پیوسته آن را مى بوسید و گریه مى کرد تا اینکه به شهادت نائل آمد.
فرمایش امام سجاد ع به منهال بن عمرو
راوى گوید: روزى امام زین العابدین ع در بازار شام راه مى رفت ، منهال بن عمرو به خدمتش رسید و عرضه داشت :
اى پسر رسول خدا! چگونه روز را به شب مى آورى ؟
امام سجاد ع فرمود: اینک حال ما چون حال بنى اسرائیل است که در دست فرعونیان گرفتار بودند، مردانشان را مى کشتند و زنانشان را براى خدمت نگاه مى داشتند.
اى منهال ! عرب همیشه بر عجم فخر مى کرد براى اینکه رسول خدا ص از میان عرب مبعوث گردیده بود و قریش نیز بر جمیع عرب فخر مى نمود به جهت اینکه محمد ص قریشى بود و اکنون ما که اهل
بیت آن پیامبریم ، ببین چگونه حق ما را غضب کرده و مردان ما را شهید کرده و باقى ماندگان را پراکنده ساختند و آوراه نمودند، از این حالى که ما راست باید گفت :
((انا لله و انا الیه راجعون )).
ابن طاوس گوید:
خداى پاداش خیر دهاد مهیار دیلمى را که چه نیکو در این مناسبت سروده است :
((یعظمون له ...))(45)
یزید پلید در بعضى از این ایام که اسیران در شام بودند، امام سجاد و عمرو بن حسن را به نزد خود طلبید و در آن موقع عمرو طفل صغیر بود، گویند یازده سال بیشتر نداشت ، یزید به او گفت :
با پسر من کشتى مى گیرى ؟
عمرو یازده ساله گفت : نه ، ولکن حاضرم خنجرى به او بدهى و خنجرى به من ، تا با هم بجنگیم !
یزید ضرب المثل معروف عرب را گفت که این عادت طبیعتى است که از پدرشان باقى مانده و از مار جز مار متولد نشود.(46)
سه درخواست امام سجاد علیه السّلام از یزید
راوى گوید: سپس یزید به امام سجاد علیه السّلام گفت : آن سه حاجت را که وعده کرده ام بر آورده سازم بگو.
حضرت علیه السّلام فرمود: اول آنکه سر مبارک سید و پدر و مولاى من حضرت سیدالشهداء علیه السّلام را به من نشان دهى تا از دیدارش ‍ مستفیض شوم ؛ دوم آنکه هر چه اموال ما به غارت برده اند باز گردانى ؛ سوم اینکه اگر عزم کشتن مرا دارى شخص امینى را با این زنان روانه دار تا آنان را به حرم جدشان رسول صلى الله علیه و آله برساند.
یزید گفت : اما سر پدر را هرگز نخواهى دید و اما کشتن تو، پس از خون تو درگذشتم و زنان را بجز تو، کسى دیگر به مدینه نخواهد رسانید و اما آنچه را که از اموال شما برده اند، من چندین برابر قیمت آن را به عمو مى دهم امام سجاد علیه السّلام فرمود: مرا در مال تو طمع نیست و هیچ از مال تو نخواهم ؛ بلکه مطلب این است که در میان آن اموال وسیله ریسندگى و گردنبند و مقنعه و جامه جده ام فاطمه علیه السّلام وجود داشته که به یغما برده اند.
یزید حکم نمود آن اموال را باز گرداندند و دو هزار دینار از خود به آن حضرت تقدیم کرد که امام سجاد علیه السّلام آن را گرفت و در میان فقرا قسمت نمود سپس یزید امر نمود که اسیران اهل بیت حسین علیه السّلام را به سوى مدینه برگردانند. اما سر مطهر حضرت امام ؛ در روایت چنین وارد شده که آن سر انور به سوى کربلا رجوع داده شد و به جسد شریف ملحق گردید و عمل علماى امامیه موافق این قول است ، اگر چه روایات فراوان و مختلفى در این باره وجود دارد که از ذکر آنها خوددارى مى کنیم تا شرط اختصار در این کتاب رعایت شود.
 

 

بیست و چهارم محرم ۱۴۲۸

آیا مى دانید که

 - نامگذارى امام حسین علیه السلام توسط خدا بوده است

 - امام حسین علیه السلام بعد از تولد، شفاعت یکى از ملائکه مقربین به نام صلصائیل نمود

 - امام حسین علیه السلام بعد از تولد، شفاعت فطرس (یکى از ملائکه حمله عرش) نمود

- فطرس افتخار مى نمود که آزاد شده حسین علیه السلام است

- اولین عزادارى براى امام حسین علیه السلام توسط خدا انجام شد

.::به روایت لهوف::.

 

 


امورى که پس از شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) واقع گردید
(قسمت چهارم و پایانی)

ورود اهل بیت علیه السّلام به کربلا
راوى گوید: چون زنان و اهل بیت و عیال امام حسین علیه السّلام از شام محنت فر جام آهنگ سرزمین خود نمودند و به سرزمین عراق رسیدند، به راهنماى کاروان که ملازم رکاب بود فرمودند: ما را از راه کربلا ببر. پس چون به جایگاه شهداء و دیار غریبان و قتلگاه شهیدان رسیدند، جابر بن عبدالله انصارى و جماعتى از بنى هاشم را دیدند که با جمعى از آل رسول صلى الله علیه و آله به زیارتت قبر امام حسین علیه السّلام آمده اند و در یک زمان آن بى کسان با جبر و خویشان ، در آن رشک جنان ، ملاقات نمودند و به اتفاق هم به گریه و زارى و ناله و سوگوراى پر داختند؛ چنانکه زخم دلها را تازه نمودند و آتش دلهاى کباب را به اشک دیده هاى بى خواب ، سیراب کردند و سینه هاى تنگ را به ناخن و چنگ خراشیدند.
در این هنگام زنان اهل آن وادى بر گرد ایشان فراهم آمدند و چند روزى را در ماتم خانه ، عزادارى نمودند.
از ابى حباب کلبى روایت شده که گچکاران به من نقل کردند که شبى به جانب صحرا مى رفتیم و از جلوى قتلگاه امام حسین علیه السّلام عبور مى نمودیم ، که جنیان شعرى را مى خواندند که معنى اش این است ((خاتم انبیاء در مصیبت شهید کربلا خود را به خاک مى مالید که آثار فزع و حیرانى برگونه نازنین حضرتش ظاهر است پدر و مادر حسین علیه السّلام بزرگان قریش اند و جد او نیز از بهترین اجداد است .))
راوى گوید: ال رسول صلى الله علیه و آله بعد از اداى وظایف ماتمدارى و سوگوارى ، از زمین کربلا با هزاران حسرت و ابتلاء به سوى مدینه خاتم انبیاء رو آوردند بشیربن حذلم گوید: چون به حوالى مدینه رسیدم ، امام سجاد علیه السّلام از مرکب فرود آمد و امر فرمود که بارها را از شتران به زیر انداختند و خیمه هاى حرم را بر پا نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را از محمل ما فرود آوردند، آنگاه فرمود: اى بشیر! خدا پدرت را رحمت کند که مردى شاعر بود، آیا تو هم بر گفتن شعر توانا هستى ؟ بشیر عرضه داشت : من نیز طبع شعرى ام گویاست .
امام سجاد علیه السّلام فرمود: به سوى مدینه رو و به اهل مدینه خبر شهادت ابى عبدالله الحسین علیه السّلام رت بازگو نما.
بشیر گوید: من بر اسب خودم سوار شدم و به سوى مدینه شتافتم و چون به نزدیک مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله رسیدم فریاد گریه و ناله من بلند شد و این ابیات را انشاء نمودم : ((یااهل ....))؛ یعنى اى اهل یثرب شما را مجال اقامت در مدینه نمانده ؛ زیرا امام حسین علیه السّلام را کشتند و اینکه سیلاب اشک از دیدگان روان داردم چگونه توانید در مدینه اسوده باشید درحالى که جسم نازنین فرزند رسول صلى الله علیه و آله بر خاک کربلا افتاده و سر مطهرش بر بالاى نیزه رفته است و دشمنان ، شهر به شهر آن سر انور را مى گردانند)) بعد از آنکه خبر مصیبت جانگداز شهداى کربلا را به اهل مدینه بازگو کردم گفتم : اینک على بن الحسین علیه السّلام رحل
اقامت به ساحت شماا انداخته و به حوالى شهرتان منزل شاخته و منم فرستاده آن حضرت به سوى شما که محل اقامت آن حضرتت را به شما نشان دهم ، اینک به خدمتش بشتابید! بشیر گفت : وقتى مردم مدینه این خبر جانگداز را شنیدند، کسى از زنان پرده نشین و مخدره اهل یثرب نماند مگر آ،که همه باموى پریشان و صورت خراشان از درون پرده و حجاب بیرون مى خرامیدند و در آن حالى سیلى بر صورت خود مى زدند و فریاد افغان و واویلا و ناله و اثبورا به چرخ اطلس مى رسانیدند و هیچ گریه و ناله و سوگوارى را مانند آن روز را در عالم سراغ ندارم و همچنین ندیدم روزى را بر جماعت مسلمانان از آن تلخ ‌تر باشد و در آن حال شنیدم که بانویى اظهار افسوس و ناله مى نمود و این ابیات را مى سرود: ((نعى سیدى ناع نعاه فاوجعا))؛ یعنى خبر دهنده ، خبر مرگ سید و مولاى مرا به من داد و آن خبر مرا به درد و رنجورى افکند؛ اى دو چشم من ، از ریختن اشک چشم بخل منمایید و بخشش کنید به اشک روان همواره اشک را جارى سازید؛ بر آن کس گریه نمایید که مصیبتش به عرش عظیم اثر نمود و عرش را به تزلزل اورد و از صدمه این مصیبت که بر دین رسیده چنان است که پاره اى اعضاى دین قطع شده باشد؛ گریه نمابر فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و نوردیده على مرتضى علیه السّلام که از شهر و دیار ما به دور افتاده است .
سپس ان بانو خطاب بر آورد که اى خبر مرگ آورنده ! غم ما را بر امام حسین علیه السّلام تازه نمودى و زخم دل ما را خراشیدى ، آن جراحتى که بهبودیش نبود؛ تو کیستى ، خدا بر تو رحمت کناد؟ گفتم : من بشیر حذلم هستم که مولاى من زین العابدین فرستاد و اینک در فلان مکان ، خود و اهل حرم ابى عبدالله علیه السّلام و زنان ، فرود آمده اند.
بشیر گوید: اهل مدینه مرا تنها گذاردند و به سرعت تمام به خدمت امام سجاد علیه السّلام شتافتند؛ من نیز تازیانه به اسبم زدم تا به خدمت آن جناب مراجعت نمایم ، وقتى به آنجا رسیدم دیدم ازدحام مردم همه راهها و مکانها را پر نموده ؛ لذا مجبور گشتم از اسب پیاده شدم و پا بر گردنهاى مردم گذاردم تا اینکه به نزدیک در خیمه ها رسیدم و آن حضرت در سرا پرده جلال تشریف داشت ، در این هنگام امام سجاد علیه السّلام از خیمه بیرون آمد در حالى که دستمالى در دست داشت که اشک خود را با آن پاک مى کرد و خادم از عقب سر آن جناب کرسى در دست بیامد و آن کرسى را بر روى زمین نهاد و امام سجاد بر بالاى آن قرار گرفت و از شدت گریه ، اشک خود را نتوانست نگاه دارد و صداى مرد و زن به گریه و ناله بلند گردید و مردم از هر جانب آن جناب را تعزیت و تسلیت مى گفتند و قسمى بود که تمام آن سرزمین یک پارچه صیحه و فریاد گردید!
سخنرانى امام سجاد علیه السّلام در نزدیک مدینه
امام سجاد علیه السّلام با دست مبارکش اشاره فرمود تا مردم سکوت نمایند و چون آن خلق عظیم ساکت شدند.
امام علیه السّلام فرمود: ((الحمدالله ...)) سپس فرمود: حمد مى نمایم خداوند را بر امور بزرگ و دشوار و مصیبت هاى روزگار غدار و درد و سوزش داغهاى اندوه آور و واقعه عظیم و مصیبت جسیم که اندوهش ‍ بیکران و بار محنتش گران و دشواریش از بیخ بر آورنده صبر داغ دیدگان است .
اى گروه مردم ! به درستى آن خدایى که سپاسش بر من واجب است ، آزمایش نماید ما را به مصیبت هاى بزرگ و رخنه هاى عظیم که در اسلام واقع شد جناب ابى عبدالله الحسین علیه السّلام با عترت طاهره اش کشته شدند و زنان حریمش و دختران کریمش اسیر گردیدند و سر انورش را در بالاى نیزه در شهرها گردانید و چنین مصیبتى را را دیده روزگار هرگز ندیده است .
اى مردم ! چگونه پس از شهادت او، شاد توانید بود و کدام دل از داغ این درد صبورى تواند نمود؛ چه دیده اى مى تواند از ریختن اشک خوددارى کند.
و در صورتى که آسمانهاى هفتگانه که داراى بنایى محکم است ، در شهادت او تاب نیاورده گریستند و دریاها با امواج خود و آسمانها با ارکانشان و زمین با اعماق و اطراف خود و درختان با شاخه هایشان و ماهى ها در دریا و فرشتگان مقرب الهى و همه اهل آسمانها، در این مصیبت عزادار بودند و اشک ریختند!
اى مردم ! کدام قلب از صدمه کشته امام حسین علیه السّلام از هم نشکافت ؟
کدام دلى است که فریاد و ناله را فرو گذاشت ؟ کدام گوش خبر وحشت اثر این رخنه که بر اسلام وارد گردید، بشنید و گریه نکرد؟
اى مردم ! صبح طالع ما بدان تیرگى رسید که مطرود و بى اعتبار و دور از بلاد و انصار، شهره هر دیار گردیدیم ، گویا ما از اهالى ترکستان و کابل هستیم ، (که چنین بر خوردى با ما مى کنند) بودن آنکه جرمى کرده و یا کار ناپسندى به جا آورده یا آنکه رخنه در دین نموده باشیم .
همانا چنین رفتار اهانت آمیزى را در گذشتگان سراغ نداریم بلکه این بدعت و جسارت جدیدى است به خداى یگانه سوگند که چنانچه رسول خدا صلى الله علیه و آله به جاى وصیت در رعایت حق ما، فرمان جنگ با ما را مى داد، زیاده از آنچه به جا آوردند، نمى توانستند ظلمى نمایند؛ ((فانه لله ...)) آن مصیبتى که عظیم و درد ناک و اندوهش گرانبار است و خارج از اندازه و مقدار و تلخ و ناگوار بوده سپس در آنچه به ما رسید، از مصیبت ها نزد حضرت داور احتساب اجر مى دارم و ذخیره آخرت مى شمارم ؛ ((فانه ...)).
راوى گوید: سپس صوحان بن صعصعه بن صوحان که مبتلا به مرض و زمینگیر بود، زبان معذرت گشود و اظهار افسوس بر عدم قدرت بر یارى و نصرتش نمود که از پاها زمینگیر و از تقاعد ناگزیر بوده امام سجاد علیه السّلام به حسن جواب عذر او را پذیرفت و به حسن عقیدت خود درباره اش ملاطفت گفت و خدمت ناکرده اش را قبول کرده و بر والدش ‍ رحمت نمود.
ورود قافله به مدینه
مؤ لف کتاب لهوف ، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس - علیهم الرحمة من الرب الروف - چنین گوید:
امام سجاد علیه السّلام با اهل و عیال از آن منزل کوچ فرمود تا به شهر مدینه رسید و در آن حال به منزلهاى بى صاحب مردان عشیره خویش نظر نمود، دید که همه آن خانه هاى خالیبه زبال حال ، نوحه و ناله بر ساکنان سابق خویش دارند و بر فقدان حمایتگران و مردان خود، سیلاب اشک از دیدگان مى بارند و بر مصیبت صاحبان خود همچون زنان داغدار گریان و سوگوارند و حال آنان را از مسافران سراغ مى گیرند. و آتش حزن و اندوه آن مظلوم را بر مصرع کشتگان خود به هیجان مى آوردند و آواز واثکلاه بلند مى نمودند.
زبان حال منزلهاى مدینه
گویا از در و دیوار تک تک آن خانه اى خالى چنین آواز بر مى خاست :
اى مردم ! این نکته بر من نگیرید و عذر مرا بپذیرید در آنکه نوحه و ناله مى کنم و در این سوگوارى مرا بر اداى حق مصیبت ها، یارى نمایید؛ زیرا این کشتگان که من از فراق ایشان ندبه و گریه مى کنم و بر بزرگى اخلاق ایشان سوگوارم ، و مصاحب شب و روزم بودند و چراغ شبانگاهان و مونس ‍ سحرگاهانم بودند و ریسمان خیمه شرف و افتخار و اسباب قوت و قدرت من به شمار مى آمدند و خورشید و ماه روز گارم بودند.
چه شبها که وحشت تنهایى من به اکرام آنان نابود شده و بنیان حرمتم به انعامشان مستحکم گشته و به نعمتهاى دلنواز مناجات سحرى سماع محفل مرا زنده مى داشتند و سینه مجروحم را به ودایع اسرار نهانى مرهم مى گذاشتند؛ چه روزگارها که به محفل انس آنان خانه دلم معمر و مشام طبعم به فضایل ایشان معطر بود و برگ شاخه امیدم به آبیارى دیدارشان خرم و شاداب و خزان نحوست به مساعدت لطفشان نایاب بود؛ بسا شاخه منفعت که در مزرعه آرزویم کشتند و ساحت عزتم را از آفت نوائب در نوشتند؛ چه بسا صبح عیشم که به برکت و جود آنان ، برروى کاخهاى مراد خرامان و در لباس کامرانى شادمان بوده است بسا آرزوها بر نیامده را که چون مردگان ، چشم امید از آن پوشیده و در شکافهاى ماءیوسى خوابیده ، در روزگار زنده نمودند و به مراد دل رسانیدند و چه بسیار بیم ها و خوف ها که چون استخوان پوسیده در آستان خانه وجودم پنهان بوده ، بیرون نمودند.(47) زیرا حاصل فقرات بعد این است : ((تیر مرگ یاران مرا نشانه خود ساخت و گردش روزگار بر داشتن چنین یارانى که بر من حسد مى برد؛ سپس صبح طالع ایشان بر این دمیده که در میان دشمنان ، غریب افتادند و در معرض ‍ تاخت و تاراج اعداقرار گرفتند. امروز مدار بزرگوارى که با اشاره سر انگشتان ایشان دایر بود بریده و شخص مناقب از نادیدن رویشان ، زبان شکایت گشوده ، احکام خدا از وحشت تاءخیر اجراى آنها، نوحه و گریه سرداده ؛ دریغ
از این شخص ورع که خونش در این جنگها بریخت و افسوس از لشکر کمال که رایتش در این گرفتاریهاى بزرگ سرنگون گردید اگر بشر که ارباب عقولند، مرا در این گریه و زارى مساعدت نکنند و یا که مردم جاهل در این مصیبت تو، یاریم نماید، یاوران من همان تپه هاى خاکهاى کهنه و آثار خانه هاى ویران شده (که صاحبانشان مرده ).
زیرا آنها هم مانند من ندبه دارند و چون من به غم و اندوه صاحبان خود، گرفتارند اگر بشنوید که چگونه نماز به زبان حال در عزاى ایشان نوحه دارد و بزرگى طبیعت و کرامت لقاى ایشان را مشتاق و بخشش کرم خواهان نشاط دیدارشان است و محرابهاى مساجد بر فقدانشان گریان است و حاجات محتاجین به عطاها و فواید ایشان چسان ناله و فریاد کنان است .
البته از شنیدن این بانگها و فریادها، گرفتار غم و اندوه مى شدید و آگاه بودید که در اداى حق این مصیبت فراگیرنده کوتاهى و تقصیر را مجالى نبوده ، بلکه اگر وحدت حال و شکستگى بال مرا دیده بودید و محفل بى انیس و آثار فقدان همنشینم را مشاهده مى نمودید، البته مطلع مى شدید بر داغهاى نهانى من که موجب درد دلهاى ثبور و هیجان اندوه صدور است .
سایر خانه ها بر من حسد برده و شماتت نموده و دست خطرهاى گردون بر من ظفر یافت و ستم افزود. بسا مشتاقم به خانه هایى که یاران در آن منزل گزیدند و وادى که در آن آرمیدند.
اى کاش از جنس بشر بودى تا خود را به دم شمشیر داده فداى ایشان نمودى تا خرمن عمر آنان به آتش مرگ نسوختى و از آنان که نیزه بر رویشان کشیدند، جوشش سینه خود را به انتقام فرومى نشانیدم و تیر دشمن را از ایشان بر مى گردانیم و افسوس که چون این شرف مواسات واجب از من فوت گردید.
اى کاش آرامگاه آن پیکرهاى پاک بودم و اجساد آنها را حفظ مى نمودم .
آه اگر من منزلگاه این اجساد شهدا بودم ، البته در محافظت آنها نهایت کوشش را مى نمودم و عهد قدیم را رعایت کرده بودم و حقوق دیرین را به جا آورده و از افتادن سنگهاى گور بربدنهاى پر از نور آنان ، جلوگیرى مى کردم و همچون بندگان فرمانبردار خدمت مى کردم و به قدر استطاعت خود بذل جهد مى نمودم و براى آن گونه هاى بر خاک افتاده و پاره هاى بدن که از هم پاشیده ، فرش اکرام و اجلال مى گسترانیدم و بهره خویش را از هم آغوشى آنها بر مى داشتم و ظلمت کاشانه ام را به اشراق انوارشان منور مى ساختم .
چه بسیار براى رسیدن به این آرزوها مشتاقم و چسان از نابودى اهل و ساکنان خویش در سوز و گدازم ، به قسمى که هیچ ناله اى به اندازه ناله من نیست و هیچ دوایى شافى دردم نیست .
اینک در شهادت آنان ، پلاس مصیبت در تن کردم و پس از ایشان در لباس ‍ اندوه به سر مى برم و از شکیبایى خود نا امیدم و چنین مى گویم : اى مایه تسلى روزگارم ، دیدار ما و تو در روز قیامت خواهد بود.
چه نیکو سروده است ((ابن قتیبه )) آن هنگام که به آن منزلهاى بى صاحب نظر انداخته و اشک حسرت از دیدگان جارى ساخته و این اشعار را گفته :
((مررت على ابیات آل محمد....))؛ یعنى بر خانه هاى بى صاحب آل رسول ، گذر نمودم دیدم که حال ایشان نه بر منوال آن روزى است که در آن بودند؛ خدا این خانه ما و صاحبانش را از رحمت دور نکند؛ به درستى که مصیبت شهداى کربلا از آل بنى هاشم ، گردن مسلمانان را از بار اندوه خوار و ذلیل نموده که هنوز اثر ذلت در آنها هوید است ؛ بنى هاشم همواره پناهگاه مردم بودند و اکنون داغ مصیبتى بر دلها آنها نشانده شده ، چه مصیبت بزرگى ؛ آیا نمى بینى که خورشید جهان تاب رخساره اش از درد مصیبت حسین علیه السّلام ، زرد گشته و خود در تب و تاب است و همچنین شهرها از وحشت این مصیبت ، لرزان و در اضطراب است ؟
اى شنوندگان خبر مصیبتت فرزند بتول ، در میدان اندوه چنان قدم استوار دارید که جانشینان رسول صلى الله علیه و آله که حامیان کتاب خدا بودند، استوار مى داشتند.
گریه امام سجاد علیه السّلام در فراق شهیدان
روایت شده در باره امام سجاد علیه السّلام با آن مقام حلم و برد بارى که داشت که در وصف نگنجد، بسیار گریه بر پدر بزرگوارش مى نمود و بر یاد آن مصیبتت ها صاحب شکوى و اندوه عظیم بود؛ چنانکه از امام صادق علیه السّلام روایت است که فرمود: امام زین العابدین علیه السّلام مدت چهل سال بر پدر بزرگوار خود گریه نمود و در این مدت چهل سال ، روزها و روزه و شبها به عبادت قیام دشات و چون هنگام افطار مى شد، غلام آن حضرت آب و طعام در پیش روى آن جناب حاضر مى نمود و از امام مى خواست تا از آنها میل فرماید، امام سجاد علیه السّلام فرمود: ((قتل ابن رسول الله ...))؛ یعنى فرزند رسول خدا را گرسنه شهید نمودند، فرزند پیغمبر را در حالى که عطشان بود شهید کردند.
پیوسته این سخن را مى گفت تاآن طعام از اشک چشم آن حضرتت تر مى گردید و آب آشامیدنى نیز با اشک دیدگانش ممزوج مى شد و به این حال بود تا اینکه ازدار دنیا وفات کرده و با پروردگار ش ملاقات نمود از غلام امام سجاد علیه السّلام روایت است که گفت : روزى امام علیه السّلام به صحرا تشریف بردند و من نیز به دنبال ایشان رفتم ، دیدم که آن جناب روى سنگ درشتى به سجده رفت و من هم ایستاده گوش دادم صداى گریه و ناله او را مى شنیدم و شمردم هزار مرتبه در آن سجده مى گفت : ((لا اله الا...))؛ سپس سر مبارک از سجده برداشت در حالتى که صورتت و ریش ‍ مبارکش از آب چشمانش تر
گردیده بود.
عرض کردم : اى سید و مولاى من ! آیا وقت آن نرسیده که اندوه شما تمام و گریه تان اندک شود؟
امام سجاد علیه السّلام فرمودند: واى بر تو! یعقوب بان اسحاق بن ابراهمى علیه السّلام ، نبى بن نبى بوده و دوازده پسر داشت ، خداوند یکى از پسرانش را از نظر او غائب گردانید، از اندوه هجران او، موى سرش سفید گشت و از انبوه غم کمرش خم شد و چشمانش از بسیارى گریه ، نابینا گردید و حال آنکه هنوز فرزندش زنده بود، ولى من به چشم خود دیدم که پدر و برادر و هفده نفر از اهلبیتم در برابر چشم خویش ، آن دشمنان کافر کیش ، کشته و بر خاک افکندند؛ پس چگونه اندوه من تمام و گریه ام اندک شود؟!
مؤ لف گوید: من به همین مناسبت به اشعارى تمثل مى جویم و آن ابیات را در این جا ذکر مى نمایم :
((من مخبر....))؛ یعنى کیست آنکه به شهیدان کربلا خبر رساند که از درود خود لباس حزن و اندوه را به ما پوشانیدند، لباس اندوهى را که هرگز کهنه و پوسیده نمى گردد بلکه او باقى است تا آنکه بدنهاى ما را پوساند؛ همان روز گارى که ما را به قرب و وصال ایشان تاکنون خندان مى داشت ، اکنون به سبب فراق آنان ما را گریانید دورى همیشگى ایشان ، روزگار مرا دگرگون و سیاه گردانید، پس از آنکه شبهاى تاریک ما را منور ساخته بود.
مؤ لف گوید: در این جا نوشته ما به پایان مى رسد و هر کس از مطالعه کنندگان با دقت و امعان نظر آن را ملاحظه نماید خواهد دانست که به انحصار و صغر حجم چگونه بر امثال خود امتیاز و رجحان دارد.
مترجم گوید: اگر چه در اول ترجمه به عرض اخوان رسانید که ترجمه این کتاب شریف در اندک زمانى ختم گردید و لکن چون در ایام ماه مبارک رمضان سال 1321 ه‍. ق بناى طبع گردید، تفسیر از اسلوب اول به نظر قاصر ارجح آمد فلهذا با کمال جهد و کوشش متصدى اعراب و تصحیح لغات و تعلیق بعضى حواشى مفیده و تلفیق متن با ترجمه گردیدم و اشهد بالله کمال زحمت و مشقت در این باب اتفاق افتاده بخصوص در تصحیح و ماخذلغات و از جمله ، مشقت فوق العاده آنکه در مقابله نمودن یک جز و از اول کتاب فى الجمله تسامح گردید، چون این احقر مطلع گردیدم زحمت را بر خود قرار دادم که تمام جزو اول را مرور نموده و کاملا تصحیح نمایم .
امید از اخلاق کریمه اهل کمال و ارباب فضل آن است که بر لغزشها و خطایاى واقفه ذیل عفو بپوشانند که هیچ انسانى از خطا محفوظ نیست .

پایان
 

-----------------------
پی نوشت ها:

26-مترجم گوید: علیا مکرمه به ذکر این صفات ، کفر باطنى اهل کوفه را اثبات نموده و بیان فرموده که اسلام ایشان فقط به زبان است و حقیقتى ندارد بلکه از صفات انسانیت هم متخلع اند؛ زیرا ((صلف )) ابر پررعد و کم باران را گویند و در حدیث است ((المومن لا عنف و لا صلف )) و در مثل است ((رب صلف تحت رعدة )) و ((غمز الاعداء)) اشاره به آیه شریفه است و اذا مروا بهم یتغامرون سوره مطففین (83)، آیه 30؛ یعنى حال اهل کوفه مانند حال کفار است که چون به اهل ایمان مى رسند به ایشان چشمک مى زنند.
27-عبارت اولى مى توان اشاره باشد به آنکه اگر احیانا عمل خبرى از ایشان صادر گردد، چون ریشه ایمان ایشلان مستحکم نیست آن عمل نتیجه و ثمرى نخواهد بخشید؛ زیرا سبززار بر روى منجلاب ثمر نمى بخشد.
عبارت دومى : اشاره باشد که آن عمل محض صورت است و چون روح ایمان ندارند و چشم دل کور است ، آن عمل خیر را در غیر محل خود واقع مى سازند.
28-مترجم گوید: حاصل مضامین این بیان آن است که حضرت سید الشهداء عدم امام مفترض الطاعه بوده ؛ زیرا این مقامات که علیا مکرمه ذکر فرموده منصب امامت است ؛ پس در این حال هم به ذکر صفات امامت ، هدایت خلق مى فرمود.
29-((دعموص )) موجودى است در اب شبیه کرمهاى کوچک و باریک که در ابهاى راکد و گندیده تولید مى شود و متصل بر روى اب ظاهر مى شود و فرود مى رود و آن را به فاسى ((کفچلیز)) گویند و در آبهاى مواج و متلاطم از آنها وجود ندارد و ارامى دریاکنایه است از خمول حال ایشان . (مترجم )
30- سوره حدید (57)، آیه 21.
31- سوره نور (24)، آیه 40.
32- این ضربب المثلى در بین عربها. (مترجم )
33- مترجم مى گوید: از این خبر معلوم مى شود که خواننده از غیب این شعر را خوانده و الا لفظ ((سمعوا)) مناسبت نخواهد داشت .
34- مترجم مى گوید: آیاتى که به حسب طاهر، نص است بر فضائل حضرتت ابى عبدالله علیه السّلام ، قابل انکار نیست و بسیار است از جمله آیات ، آیه ((ذوى القربى ))، آیه ((مباهله )) و تاویل هم در حق آن حضرتت ، جمیع قرآن است ؛ زیرا امام باطن و حقیقت قرآن است .
35- سوره شورى (42)، آیه 23.
36- سوره اسراء (17)، آیه 26.
37- سوره انفال (8)، آیه 41.
38- سوره احزاب (33)، آیه 33.
39- مترجم گوید: بعضى از ابیات مذکور از خود یزید است که با اشعار ابن زبعرى تلفیق نموده و این با تمثیل به قول او منافات ندارد و مقصود یزید پلید این بود که چنانچه قریش در احد از قببیله خزرج که انصار رسول الله صلى الله علیه و آله بودند انتقام کشیدند، او هم در عوض کشتن عثمان ، از فرزندان على علیه السّلام انتقام گرفته ؛ زیرا بهانه طغیان معاویه در اول امر این بود که شاه اولیاء را متهم نمود به شرکت آن حضرت در کشتن عثمان - علیه النیران - و یزید را نیز همین عقیده باطل بوده و از تمثیل آن لعین به ابیات ابن زبعرى ، این مطلب هوید است که بیت اول صریح در شماتت به واقعه بدر است و مع ذللک ان را تمثل و استشهاد گفته اند که مستلزم اشاره است نه تصریح و این مراد راستت نیاید الا که کنایه به امر دیگر باشد و آن نشاید بود مگر واقعه قتل عثمان ؛ پس یزید اول کینه خویش ‍ را به قتل عثمان اظهار مى دارد که به اعتقاد فاسدش این عذرى است واضح و هویدا در به شهادت رساندن سیدالشهداء علیه السّلام و پس از آن جرات زیاده مى نماید و کینه قدیمى خود را از قتل کفار و صنادید قریش ، نسبت به رسول اکرم صلى الله علیه و آله ، اظهار مى دارد و کفر باطنى خود را ظاهر ساخته و آن اشعار کفرآمیز را بر زبان مى راند.
40- الروم (30)، آیه 10.
41- سوره آل عمران (3)، آیه 178.
42- سوره آل عمران (3)، آیه 169.
43- سوره آل عمران (3)، آیه 173.